تبلیغات
|
مطالب گذشته |
موضوعات وبلاگ |
سخنی با مخاطبان با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی امیدوارم لحظات خوشی را برای شما در این وبلاگ رقم زده باشیم ، ,وبلاگ آخرین یار وبلاگی است برای انتشار دست نوشته ها مدیر ، نوشته های با مضامین فرهنگی و اسلامی که رنگی از نقد و بررسی را با خود به همراه دارند و سعی در آن دارد که از دایره انصاف و صداقت خارج نشود و اما نام این وبلاگ استعاره ای است از عباس علی (ع) و جایگاهش در سینای عشق و آتش کربلا که همزمان نیز بالاترین امیدامام عشق بود .ما را از نظرات ارزشمند خود بهره مند سازید، درضمن برای مشاهده بهتر این صفحه از مرورگر اینترنت اکسپلورر استفاده نمایید |
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
قلم روضه-بزرگداشت فاطمیه چرا و چگونه؟-محمود سواری
بزرگداشت فاطمیه چرا و چگونه؟
اللهم صل علی فاطمه و ابیها بعلها و بینها بعدد ما حاط به علمک
فاطمیه ، یک روز نیست ، قلب تاریخ است ، یک اتفاق نیست ، یک فرهنگ است نشانه ای است از یک فرهنگ از فرهنگ ایثار و شهادت ، حق و حقیقت خواهی ، ولایت و ولایت یاوری فاطمیه قلب تاریخ است و کربلا خون جاری در جسم تاریخ تشیع ، اگر فاطمیه نبود کربلایی هم نبود ، غیبت حجتی هم نبود ، شکاف فرق سر در مسجد کوفه نبود ، چاه سنگ صبور امام و ولی نمی شد ، عقل و قلب من ، تو ، دوست ما همه و همه مردم جهان ، کامل می شد ، صاحب شهود می شد ، حق و حقیقت را درک می کرد.
فاطمیه ، ظهور حق و حقیقت بود در سینه تاریخ ، مظلومیت علی و ارتداد مردم را در طول تاریخ در پرده نقل نمایش داد و عالمی را بر مظلومیت او ، بر غصب حق او ، مهر او به فاطمه ، عارف و عاشق ساخت.
فاطمیه مکتب است
چرا باید به فاطمیه 1400 سال پیش توجه کرد ، تا چه حد باید برای داغ تاریخ صدر اسلام اشک ریخت ، مردم را گریاند و وقایعش را برای جوانان و نوجوانان بازگو کرد ، جامعه خسته شده ، دیگر تحمل این حرف های تاریخ گذشته را ندارد جوان ، دوست دارد شاد باشد ، نوجوان می خواهد راحت باشد. کافی است از خوبی و شادی تاریخ هم بگوئید.
این سوالی است که مردم از دهان معلم ، دوست ، برادر و راننده غافل و حتی در بعضی موارد معاند و محارب هر بار که محرم می شود ، فاطمیه می شود ، ایام شهادت معصومین می شود ، می شنویم ، جواب که بدهیم ، ناراحت می شوند چه باید کرد؟ از خود سوال کنید؟
در جواب این سوال که یک استفهام انکاری بود و می خواست ، اصل واقعه فاطمیه و حقیقت آنرا رد کند و بگوید واقعه ساده ای بود در تاریخ همانند سایر اتفاقات ، جنگ و نزاع ها بر سر قدرت باید گفت: فاطمیه مصباحی است برای فهمیدن حق ، وش من تو ، و تمام بشریت کلام حق را بشنود ، عقل درک کند و عبرت گیرد و قلب باور کند و به عبرت آن عمل کند.
برای آنکه بفهمیم فاطمیه چه بود ، ابتدا باید دانست صاحب آن که بود ، فاطمه (س) که بود که با وجودش سیر تاریخ نظر تاریخ و اهمیت آن عوض گشت؟
فاطمه تنها فرزند حضرت ختمی مرتبت (ص) از همسر گرامیش حضرت خدیجه کبری (س) بود ، فاطمه کوثری بود که خداوند متعال در قرآن نازل شده بر سینه رسول اعظم (ص) بشارتش را به او داده بود ، فاطمه تاویل قرآن بود که امام صادق (ع) در تفسیر سوره قدر فرمود ضمیر (ه) به حضرت زهرا اشاره دارد.
پدرش بارها و بارها در مدحش فرمود: اشهدانک بضعه منی شهادت می دهم تو گوشه ای از روح منی و او را روح خود خواند: روحی الذی بین جنبی ، فاطمه شفیع گنهکاران امت پدرش است ، فاطمه حجت خداوند است بر امامان «فاطمه حجه الله علی الحج»
فاطمه این گونه انسانی بود ، اما فاطمیه بالاتر از کربلا نباشد کمتر از آن نیست ، اگر فاطمیه نبود ، کربلا هم نبود ، اگر فاطمیه و مظلومیت علی نبود ، محبت علی هم در وجود من و تو ، نبود. حقیقت را نمی دانستیم ، فاطمیه انقلابی بود پس از انقلاب پیامبر در حجاز ، مقدمه ای بود برای انقلاب و کربلا ، و ایجاد انتظاری بود برای ظهور آخرین ذخیره الهی در عصر ظهور.
اگر حضرت زهرا (س) سکوت می کرد ، اگر در پس در قرار نمی گرفت ، اگر در مسجد النبی خطبه فدک نمی خواند اگر بر در خانه ها به همراهی حسن و حسین (ع) نمی رفت و غدیر را بازگو نمی کرد ، فاطمه ای ، شهادت شش ماهه ای آتش گرفتن خانه ای و دست بسته شدن حیدری هم نبود و ما و تاریخ نیز حقیقت را که حق ما بود نمی دانستیم ، غافل از معرفت و علم و شناخت ولایت می کشتیم و مانند دیگر مسلمانان حبه بلکم عیون لا یفقهون شیا می گشتیم فاطمیه حیات قلب ماست و مابی فاطمیه صاحب حیات نبودیم و مرگ بر ما غالب می گشت.
باید دید چه شد که پس از 40 روز از رحلت ختم رسول (ص) و با حضور افرادی همچون سلمان ، عمار ، ابوذر ، مقداد و ... همچنین اتفاقی افتاد ، باید دیده عبرت بین داشت و عبرت گرفت تا بار دیگر فاطمیه و کربلایی حادث نشود ، فاطمه ای در پشت و حسین و عباسی در کربلا شهید نشود.
حال خود بگو آیا گریه بر فاطمیه باطل است ، تحجر و عقب ماندگی است ، مبارزه و مخالفت با شادی و آزادی من و توست
یک سوال: جایگاه فاطمیه را فهمیدیم ، چگونه فاطمه را بزرگ بداریم و بزرگ معرفی کنیم ، چه باید کرد تا جهان فاطمیه و کربلا را بشناسد ، تشیع را بشناسد ، ولایت و امامت ، قرآن و خداوند را بشناسد.
در جواب باید گفت تنها راه آن افزایش معرفت من و تو نسبت اهل بیت علیه السلام است هرگاه معرفت ما بیشتر شد ، عشق و علاقه و ایمان ما نیز به همراه آن بیشتر خواهد شد و خداوند فرمود هرگاه ده نفر از شما صبر پیشه باشند به هزار نفر از کافران پیروز می شوند و حال که خداوند دانست که در میان شما ضعفی وجود دارد هر صد نفر صابر بر دویست نفر و هزار نفر بر دو هزار نفر پیروز می شوند. انفال
ما ابتدا باید معرفت خود را به اهل بیت (ع) افزایش دهیم و همت و کار خویش را مضاعف کنیم و با حداقل امکانات موجود ، بهترین بهره برداری ها را انجام دهیم از حضرت زهرا (س) الگو بگیریم که با کمترین امکانات در دست خود بهترین استفاده ها را کرد و حقیقت را بر چهره تاریخ به نمایش گذاشت.
بزرگداشت فاطمیه با اشک همراه با معرفت حاصل می گردد ، برگزاری مراسم سخنرانی و روضه خوانی به راه انداختن دسته های عزاداری و سایر روش های سنتی که تاکنون بوده و خواهد بود ، یکی از بهترین روش های بزرگداشت و معرفی فاطمیه است. لیکن در کنار این وسائل سنتی ما جامعه مذهبی باید خود را به امکانات روز همانند فیلم های سینمائی ، مستند و کوتاه ، انیمیشن و سایر رسانه های دیداری ، روزنامه ، فصل نامه ، هفته نامه ، ویژه نامه و سایر رسانه های نوشتاری ، مداحی ، موسیقی های سنتی اسلامی ، رادیو و سایر رسانه های شنیداری ، رسانه های مجازی و سایر امکانات مجهز کنیم ، تا بتوانیم با جنگ نرم ، شبیخون فرهنگی ، حرکت های مدرن و فرامدرن و نوین فرهنگی جامعه غرب گرا مبارزه و مقابله کنیم. سالیان بسیاری از ایجاد شبکه های تلویزیونی و بخش فیلم های سینمایی می گذرد که حداقل مخاطب آنها تنها و تنها در کشور 72 میلیون ایرانی اسلامی 10 میلیون نفر آدم است با تفکرات مختلف و متضاد.
رادیو که مخاطبین آن مطابق آمار ارائه شده در هر روز 5 میلیون نفر است بازی های مجازی و سایت های اینترنتی که حداقل آن 20 میلیون نفر است باید از خود سوال کنیم در این زمینه چه کرده ایم ، آیا یک تشکل منسجم ایجاد کرده ایم ، آیا ثابت کرده ایم که دین اسلام توان فرهنگ سازی و جذب جوانان و نوجوانان را دارد یا باز هم همانند دهه 20و 30 قرن جدید داری تفکراتی باشیم که حاضر نیستیم از امکانات نوین استفاده کنیم و بهانه به دتس دشمن بدهتیم تا بگوید اسلام دین فردی است نه اجتماعی برای جامعه مدرن قرن 21 کارایی و کارآمدی ندارد و خود وسیله ای برای تبلیغ سکولار ولائیک در جامعه خود باشیم. باید از خود سوال بپرسیم در مورد فرهنگ شناسی و روش شناسی و مخاطب شناسی چه کرده ایم باید بدانیم تا چه حد ما جامعه ای را که خود را مذهبی می دانیم از ندانم کاری ها ، تفکرات ارتجاعی خود خون دل دل مولا و امام خود حضرت سید علی می کنیم. آیا وقت آن نرسیده است اختلافات خود را که بعضاً رنگ بوی سیاسی و حتی در برخی موارد رنگ خودخواهی و خودپرستی دارد ، دست برداریم از هنرمندان مذهبی تقدیر و تشکر کنیم و همراه او باشیم و از او حمایت کنیم و اگر شخصی با موی بلند در مراسم هیئت ما شرکت کرد ، به او حمله ور نشویم و به او به خاطر موی بلند توهین نکنیم یا به دوستان خود بگوئیم با هنرمندان نگردید آنان مشکل دارند ، مشکلات اخلاقی و اعتقادی دارند . باید بدانیم این برخوردهای ما فاطمیه را برای ما حفظ نمی کند ، آنرا نابود می کند ، گسترش نمی دهد ، محدود می سازد. جذاب نخواهد بود ، تنفر زا خواهد بود.
بازنگری در سیاست ها و اهداف ، ابزار شناسی و جامعه شناسی ، تشخیص مدیریت ، لازمه کار فرهنگی است مدیریت فرهنگی از مدیریت تربیتی و آن دو از مدیریت سیاسی و حتی مدیریت اجتماعی متفاوت است باید استعدادها را شناخت جایگاه تربیت ، هنر ، کتاب و سایر مسائل را شناخت. تنها با صحبت کردن نمی توان فاطمیه را حفظ کرد باید ساخت از فیلم کوتاه تا فیلم سینمائی ، از سر گروه و مربی تا نویسنده و کارگردان از فیلم بردار تا مجسمه ساز.
همه می دانیم داشتن یک تشکیلات منسجم و متحد و جامع مهمترین لازمه و شرط مدیریت فرهنگی است بدون وجود آن نمی توان قدم از قدمی برداشت . پس چرا قدم اول را برنمی داریم چرا میان خود ایجاد اتحاد نمی کنیم چرا همیشه در حال نقدهای منفی فعالیت دوستان خود هستیم ؟؟؟؟؟؟؟ص4 کار آنان را نمی بینم و بسیاری از چراهای دیگر.
برای بزرگداشت فاطمیه تنها راه اتحاد است اولا و استفاده از امکانات و وسائل ارتباطی جدید ، ثانیاً و ارائه معرفت در این وسایل ، برای مثال هنگامی که یک بنر با ابعاد بالا چاپ می کنیم در گوشه ای حدیثی پیرامون حضرت زهرا (س) هم قرار دهیم که مردم را به خود جذب کند و به وسیله این حدیث معرفت او را بیشتر کنیم . یادمان باشد اشک با معرفت و هیئت گردانی یکی از روش های سنتی است که باید آنرا حفظ کرد.
فاطمیه قلب تاریخ است حفظ قلب لازم است و واجب. وسائل حفظ قلب خویش را بشناسیم و درست از آن استفاده کنیم.
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته
محمود سواری
ایام فاطمیه سال 1430
برچسب ها :
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
پنجشنبه 20 بهمن 1390
معنای لغوی عقل
در کتاب قاموس القرآن عقل این گونه تعریف کرده است
عقل: فهم. معرفت. درك. ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ بقره: 75. یعنى آنرا پس از فهمیدنش دگرگون میكردند در حالیكه میدانستند وَ هُمْ یَعْلَمُونَ راجع بتحریف و عَقَلُوهُ راجع بفهم كلام اللّه است.
وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ ملك: 10. و گفتند: اگر گوش میدادیم و میفهمیدیم در میان اهل سعیر نمىبودیم وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ عنكبوت: 43.
جز دانایان آنرا درك نمیكنند. اگر آیات قرآن را تتبّع كنیم خواهیم دید كه عقل در قرآن بمعنى فهم و درك و معرفت است.
طبرسى فرموده: عقل، فهم، معرفت و لبّ نظیر هماند
راغب گوید:
نیروئیكه آماده قبول علم است عقل گویند همچنین بعلمیكه بوسیله آن نیرو بدست آید.
عقل بمعنى اسمى در قرآن نیامده و فقط بصورت فعل مثل عَقَلُوهُ- ... یَعْقِلُونَ- ... تَعْقِلُونَ- ... نَعْقِلُ بكار رفته است، در روایات كه آمده
«الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ»
«مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً أَكْرَمَ عَلَیْهِ مِنَ الْعَقْلِ»
مراد از آن ظاهرا همان نیروى فهم و درك انسانى است.
راغب «عقل» را در لغت چنین معنا كرده:» عقل نیرویی است كه آماده و مجهز كننده صاحبش برای قبول و استفاده ازعلم است الْعَقْلُ یقال للقوّة المتهیّئة لقبول العلم، و یقال للعلم الذی یستفیده الإنسان بتلك القوّة عَقْلٌ، و لهذا
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ
رَأَیْتُ الْعَقْلَ عَقْلَیْنِ فَمَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ
وَ لَا یَنْفَعُ مَسْمُوعٌ إِذَا لَمْ یَكُ مَطْبُوعٌ
كَمَا لَا یَنْفَعُ الشَّمْسُ وَ ضَوْءُ الْعَیْنِ مَمْنُوعٌ
و إلى الأوّل
أَشَارَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ بِقَوْلِهِ: «مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً أَكْرَمَ عَلَیْهِ مِنَ الْعَقْلِ» «2»
و إلى الثانی أشار
بِقَوْلِهِ: «مَا كَسَبَ أَحَدٌ شَیْئاً أَفْضَلَ مِنْ عَقْلٍ یَهْدِیهِ إِلَى هُدًى أَوْ یَرُدُّهُ عَنْ رَدًى» «3»
و هذا العقل هو المعنیّ بقوله: وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ [العنكبوت/ 43]، و كلّ موضع ذمّ اللّه فیه الكفّار بعدم العقل فإشارة إلى الثانی دون الأوّل، نحو: وَ مَثَلُ الَّذِینَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ «4» إلى قوله: صُمٌّ بُكْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ «5» و نحو ذلك من الآیات، و كلّ موضع رفع فیه التّكلیف عن العبد لعدم العقل فإشارة إلى الأوّل. و أصل الْعَقْلِ: الإمساك و الاستمساك، كعقل البعیر بِالْعِقَالِ، و عَقْل الدّواء البطن، و عَقَلَتِ المرأة شعرها، و عَقَلَ لسانه: كفّه، و منه قیل للحصن: مَعْقِلٌ، و جمعه مَعَاقِلُ. مفردات الفاظ القرآن، ص: 577 ـ579
و در کتاب العین اینگونه آمده است :
العَقْل: نقیض الجهل. عَقَلَ یَعْقِل عَقْلا فهو عاقِل. و المعقول: ما تَعْقِلُه فی فؤادك. و یقال: هو ما یفهم من العَقْل، و هو العَقْل واحد، كما تقول: عدمت معقولا أی ما یفهم منك من ذهن أو عَقْل «1
و عَقَلَ بطن المریض بعد ما استطلق: استمسك. و عَقَلَ المعتوه و نحوه و الصبی: إذا أدرك و زكا. و عَقَلْتُ البعیر عقلا شددت یده بالعِقال أی الرباط، و العِقال: صدقة عام من الإبل و یجمع على عُقُل،
و العَقِلیة: المرأة المخدرة، المحبوسة فی بیتها ...و فلانة عَقِیلة قومها و هو العالی من كلام العرب. و یوصف به السید. و عَقِیلة كل شیء: أكرمه. و عَقَلْت القتیل عَقْلا: أی ودیت دیته من القرابة لا من القائل...
کتاب العین ج اول ص 150 ـ 162
در کتاب لسان العرب عقل را الحِجْر و النُّهى ضِدُّ الحُمْق، و الجمع عُقول نقیض حماقت تعریف کرده است .
و العَقْلُ: التَّثَبُّت فی الأُمور
العَقْلُ هو التمییز الذی به یتمیز الإِنسان من سائر الحیوان، و یقال: لِفُلان قَلْبٌ عَقُول، و لِسانٌ سَؤُول، و قَلْبٌ عَقُولٌ فَهِمٌ؛ و عَقَلَ الشیءَ یَعْقِلُه عَقْلًا: فَهِمه
طریحی در مجمع البحرین آورده است:» نور روحانی تدرك النفس به العلوم الضروریه و النظریه« نوری روحانی كه نفس به وسیله آن، علوم بدیهی و نظری را درك می كند.
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در باب معنای لغوی عقل چنین می نویسد:
»كلمه عقل در اصل لغت به معنای بستن وگره زدن است، لذا طنابی را كه با آن پا و یا زانوی شتر را می بندند،عقال گویند و این عمل را هم عقل نامیده و می گویند: ( عقل البعیر) یعنی (شتر را عقال كن) و به همین معناست اداركهایی كه انسان دارد و آنها را در دل پذیرفته و عقد قلبی نسبت به آنها بسته است و نیز مدركات آدمی را و آن قوه ای كه در خود سراغ دارد و به وسیله آن خیر و شر و حق و باطل را تشخیص می دهد، عقل نامیدند.»
ایشان در جای دیگر می نویسد: » عقل كه مصدر برای (عقل یعقل) است به معنای ادارك و فهمیدن چیزی است، البته ادراك و فهمیدن كامل و تمام.» .
جمع بندی بحث :
با توجه به مطالب نقل شده و جستجو در کتب لغت که در تبین و توضیح معنای الفاظ دارای تخصص بوده و می توان گفت کلام ایشان در این باب دارای اعتبار است ، عقل به معنای ذیل است
معنای اولیه
عقل به معنای عقال و بندی که اعراب برای بستن زانوی شتر و جلوگیری از حرکت آن است می باشد و از این جهت به عقل اطلاق می گردد که انسان را از حرکت های بی جهت و بیهوده و انحراف از مسیر حق باز می دارد و این معنا معنای اولیه و موضوع له لفظ عقل است .
معنای ثانویه:
قدرت و نیرویی که انسان بواسطه آن اشیاء را درک می نمایند و با این درک در مسیر حق قرارمی گیرد و از انحراف دور خواهد ماند و به واسطه این اثر درک است که عقل از معنای اولیه به معنای ثانوی منتقل شده است و در آن مورد استفاده واقع شده و تبدیل به دومین معنای حقیقی و متبادر و دارای اطراد برای عقل شده است
معنای اصطلاحی عقل
اکنون که از بررسی و تدقیق در معنای لغوی عقل فراغ شده و به نتیجهدرستی در این باره رسیدیم به بررسی معنای اصطلاحی عقل که غایت نگارش این مقاله بوده می پردازیم .
عقل از جمله اصطلاحاتی است که دارای ابعاد متفاوت بوده و هر گروه از اندیشمندان و عالمان با توجه به نوع نگاه خویش به تعریف توضیح عقل روی آوردند و این خود سبب ایجاد اختلاف میان اهل علم در باره عقل شده است . فلاسفه و فلسفه گرایان عقل را قدرت تحلیل و درک دانسته ، جامعه شناسان آن را توانایی برقراری ارتباط اجتماعی و گفتار می دانند و از این دست توجهات که معنای کامل و دقیقی را از عقل به انسان نمی دهد .
معناى اول
معناى اول عبارت است از «غریزهاى كه انسان به وسیله آن از حیوانات امتیاز مىیابد و آماده پذیرش دانشهاى نظرى و اندیشیدن در صنعتهاى فكرى مىشود و كودن و هوشمند در آن یكسان هستند. حكما این معناى عقل را در كتاب برهان مورد استفاده قرار مىدهند و مقصودشان از آن، نیرویى است كه نفس به وسیله آن بدون قیاس و فكر و به صورت فطرى به مقدمات بدیهى دست مىیابد و به علوم آغازین مىرسد.»
معناى دوم
معناى دوم «اصطلاح متكلمان است كه مىگویند: عقل این را اثبات و آن را نفى مىكند و مقصود ایشان، معانى ضرورى نزد همگان یا بیشتر مردم مىباشد؛ مانند این كه عدد دو، دو برابر عدد یك است.»
معناى سوم
معناى سوم، عقلى است كه در كتب اخلاق به كار مىرود و مقصود از آن، بخشى از نفس است كه به سبب مواظبت بر اعتقاد، به تدریج و در طول تجربه، حاصل مىشود و به وسیله آن به قضایایى دست مىیابیم كه با آن، اعمالى كه باید انجام یا ترك شود، استنباط مىگردد.
معناى چهارم
معناى چهارم عبارت است از :«چیزى است كه با وجود آن در انسانى، مردم مىگویند: او عاقل است، و بازگشت آن به خوب فهمیدن و سرعت ادراك در استنباط آنچه سزاوار بوده كه برگزیده و یا اجتناب شود مىباشد، گرچه در زمینؤ غرضهاى دنیایى و هواى نفس باشد.»
معناى پنجم
معناى پنجم عقل مورد بحث در كتاب نفس است و داراى چهار مرتبه مىباشد: الف ـ عقل بالقوة؛ ب ـ عقل بالملكة؛ ج ـ عقل بالفعل؛ د ـ عقل مستفاد.
تمامی تعریف هایی که از عقل شده دارای اشکال است و آن عدم جامعیت است واین عدم جامعیت ایرادی است که تنها با یک تعریف دقیق متحقق می شود که جامع تمامی تعریف های بالا باشد .
عقل مخلوقی مجرد است که لقب اولین مخلوق خداوند را به خویش اختصاص دهد و از نورانیم محض موجود گشته بدین جهت دست یافتن به ماهیت عقل امکان نداشته و تعریف حدی نیز امکان وجود نخواهد یافت و دلیل ما بر این ادعا که عقل اولین مخلوق خداوند متعال است روایتی است که در این باره در کتاب اصول کافی و سایر کتب روایی آمده است .
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِه ( اصول کافی جلد اول ـ باب عقل و جهل
با توجه به نص این روایت وارده از امام صادق علیه السلام عقل از نور بوده و از مخلوقات مجرد خداوند است .
عقل قوه ای است که خداوند متعال در وجود انسان قرارداه تا انسان با آن به مقام حقیقی خویش که همان ولایت اللهی است دست یابد .
در روایات ما تعریفی از عقل ارائه نشده و تنها آثار عقل بیان شده است . که با جمع بندی این آثار و برخی از روایات کهاشاره ای به معنای عقل نموده اند می توان عقل را به صورت زیر تعریف کرد:
عقل مخلوقی مجرد است که توان تشخیص حق از باطل را داشته و انسان را در مسیر حرکت به سوی حق و قرب به خدا قرار می دهد .
این تعریف هم عقل نظری به معنای مشهور را که همان قدرت درک است دربر می گیرد و هم عقل عملی به معنای صیحیح را که بر خلاف توضیح مشهور است را نیز شامل می گردد همچنین عقل مسموع و مطبوعی را که راغب از امیرالمومنین نقل فرموده اند در قدرت تشخیص حق از باطل می توان جای داد اما ایراداتب بر این تعریف وارد است که بیان آن بحث را به درازای می کشاند و اکثریت اشکالات نیر یا دفع شده و یا قابلیت دفع را دارد .
برچسب ها :
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
پنجشنبه 20 بهمن 1390
چکیده :
تربیت و پروش انسان ها مهمترین دغدغه یک خانواده و جامعه انسانی است و در این رابطه نظریات متفاوتی مطرح شدند اما آنچه در تمامی نظریات مشترک است پرورش استعداد های انسان و افراد است و در این میان هرکدام استعدادهایی را بیان می کنند و استعداد خاصی را مهمترین این استعدادهای معرفی می نمایند .
اسلام به عنوان دین کامل الهی که به تمامی نیازهای انسان در ابعاد مختلف توجه داشته درباره تربیت نیز بیاناتی دارد که از سوی اهل بیت (علیهم السلام) به ما رسیده است . از منظر اسلام که هدف خلقت را عبودیت و تقرب به خدا می داند تربیت فرزند به معناى فراهم آوردن مقدمات لازم براى به فعلیت رسیدن قواى او در راه تقرّب به خداوند است. اسلام تربیت را نیز در راستای هدف خلقت قرار می دهد و تربیتی را قبول می نماید که مطابق با این هدف و در چارچوب جهان بینی مطرح شده ، باشد .
امام سجاد (ع) در رسالة الحقوق فرمودند:
حق فرزند تو اینست كه بدانى او از توست و هرگونه كه باشد چه نیك و چه بد، در دنیاى گذرا به تو منسوب است و تو در آن چه به او سرپرستى دارى مسئول هستى، در ادب نیكو و راهنمایى به سوى پروردگار و یارى او بر طاعت خداوند در باره تو و خودش. پس بر این كار پاداش مى گیرى اگر درست عمل كنى، و كیفر مى بینى اگر نادرست عمل نمایى؛ پس او را چنان تربیت كن كه با اثرى كه بر او مى گذرى در دنیا زیبایى بیافرینى و با قیام شایسته به وظیفه اى كه نسبت به او دادى در نزد خداوند معذور باشى كه هیچ قوتى نیست مگر از خداوند.
عقل از نگاه اسلام به انسان برترین استعدادهای انسانی است که در میان تمامی انسانها وجود دارد و هرشخص مرتبه ای از آن را دارد و به پرورشآن تاکید بسیار دارد . اما آنچه سبب تحیر در نظریه اسلام و اصل پرورش عقلانی شده مشخص نشدن معنا و مفهوم عقل است .
آنچه در ذیل این مقاله می آید بحثی پیرامون معنا و مفهوم عقل و تبین این مفهوم است . مفهومی که مورد سوء استفاده های بسیاری قرار گرفته است .
کلید واژه ها : عقل ، لب ، ملا صدرا ، علامه مجلسی ،
در قرآن 49 بار از مادهى عقل استفاده شده كه همه آنها حالت فعلى دارند، 48 بار آن فعل مضارع و یكبار فعل ماضى آمده است. بسیارى از آیات براى وادار كردن و تحریض مخاطبان قرآن به اندیشیدن براى درك و فهم بیشتر و بهتر، و پذیرش سخن حق از غیر آن است. و باید گفت هر كجا قرآن مىفرماید: «اَفَلایَعْقِلون»؛ آیا عقلشان را به كار نمىبندند یا تعقُّل نمىكنند؟ یا مىفرماید: «اَفَلاتَعقلون»؛ آیا تعقل نمىكنید، با آیاتى كه از مادهى فكر استفاده كرده، هم مفهوم و هم معنا مىباشند و همان درخواست را مطرح مىكنند: «اَفَلاتَتَفَكَّرون»؛ آیا فكر نمىكنید. اضافه بر این، هر كجا از مادهى «فقه» نیز استفاده شده، همین خواهش مطرح است كه فهم چیزى را طلب مىكند.
و در مجموع 49 مرتبه عقل و لب 16 مرتبه ، فکر 18بار ، یفقهون 17 مرتبه در قرآن آمده است و این تعدد تکرار و استفاده از الفاظ مترادف از اهمیت عقل نشانه می دهد .
اكنون به آیاتى كه گویاى مطلب فوق است، توجه فرمائید.
* «كَذلِكَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَكُمُ الآیاتِ لَعَلَّكُم تَتَفَكَّرون»:
این چنین خداوند براى شما آیات را روشن مىسازد، شاید اندیشه كنید. (آیهى 219 بقره)
* «كذلك یُبیِّنُ اللّهُ لَكُم الآیاتِ لَعَلَّكُم تَعقِلون»:
این چنین خداوند براى شما آیات را روشن مىكند شاید كه بیندیشید. (آیهى 61 نور)
* «اُنظُر كَیفَ نُصَرِّفُ الآیاتِ لَعَلَّهُم یَفْقَهُونَ»:
ببین چگونه آیات گوناگون را (براى آنها) بازگو مىكنیم، شاید بفهمند. (آیهى 65 انعام)
عقل در راوایات
كاربرد این واژه در حدیث زیاد است كه ما به اندازه نیاز به آن مىپردازیم تا بیشتر معناى عقل برایمان روشن شود.
«مهاركردن» و «بازدارندگى»؛«عِقال»
در روایتى از پیامبراكرم صلىاللهعلیهوآله آمده كه این معنا بكار رفته است: اِنَّ العقلَ عِقالٌ مِنَ الجَهلِ وَ النَّفسُ مِثلُ اَخبَثِ الدَّوّابِ، فَاِنْ لَم تُعقَل حارَت عقل، بازدارندگى از جهل و نادانى است و نفس انسان مثل خبیثترین جنبندگان است كه اگر مهار نشود، بىراهه مىرود. میزان الحكمه حرف ع، ق، ل / ج 6، ص 406
العاقل مَن عَقَلَ لِسانَه عاقل كسى است كه زبانش را مهار كند. (امام على علیهالسلام ) میزان الحكمه حرف ع، ق، ل / ج 6، ص 415
حكمت
حكمت عبارت است از نیرویى قوى كه انسان را با دلیل و برهان به نتیجهاى پایدار مىرساند. امام موسى بن جعفر علیهماالسلام در وصایاى خود به هشام بن حكم فرمود... و قال: «لَقَد آتَینا لقمانَ الحِكمَةَ» قال: الفَهمُ وَ العَقل آنجا كه خداوند مىفرماید به لقمان حكمت دادیم یعنى فهم و عقل عطا كردیم. میزان الحكمه حرف ع، ق، ل / ج 6، ص 406
دلیل و حجّت
در احادیثى از عقل به دلیل یا حجت یاد مىكند كه دلیل، راهنماگر انسان، براى كم كردنِ ناآگاهىها و افزایش آگاهى هاست: (العقل دلیل المؤمن امام صادق علیهالسلام ). میزان الحكمه حرف ع، ق، ل / ج 6، ص405
در حدیث مفصلى از امام موسى بن جعفر علیهماالسلام به هشام آمده كه: خداوند دو حجت بر مردم دارد: حجت ظاهرى و حجت باطن و درونى، حجت آشكار، پیامبران و امامان و حجت درونى عقلاست. الاصول الاصلیة والقواعد الشرعیه، عبدالله شُبَّر ص 210
آنچه در بالا آمد تنها بخشی از معانی عقل در روایات بوده هرچند آنچه گفته شد بیشتر بیان آثار عقل بود تا تعریف علمی عقل چرا که اهل بیت همانند فلاسفه به تعریف عقل نپرداخته اند بلکه آن را چیزی بدیهی می دانسته و به بیان آثار آن اقدام می کردند .
برچسب ها : "بحث فی مفهوم العقل" ،"The concept of the wisdom” ،بررسی معنای عقل در لغت و اصطلاح ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
چهارشنبه 12 بهمن 1390
روزگاری است که غربی ها بر ما مباهات می نمایند به تمدن و پیشرفت و تکنولوژیی که دلرند و بدان دست یافته اند . آنان بدین وسیله بر ما تحکم می نماینند و ما و فرهنگ و تمدنمان را تحقیر می کنند . اروپائیان و اهالی غرب وحشی به تمدنی افتخار می کنند که آن را برترین تمدن های ایجاد شده در عالم می دانند ، تمدنی سرشار از آزادی و حقوق بشر و احترام به انسانها و عقاید انسانی . که سابق بر این در هیچ تمدن دیگری نبوده و همانند آن دیده نشده است . مباهات فرهنگ و تمدن غرب تنها به این موارد محدود نمی شود بلکه ایشان خویش را برترین انسانها و حاکمان جهان می دانند و می گویند تنها راه سعادت انسان ها گرایش بدین تمدن است توجه به فرهنگی که پس از رنسانس در غرب گسترش یافته و اینچنین تمدن باشکوهی را به ارمغان آورد و در کرنا می نوازند که ای عقب افتادگان و نادانان اگر می خواهید تمدنی همانند تمدن م برای خود ایجاد نمائید که در عالم بی نظیر و یکتاست به فرهنگ و تفکرات ما نگاه کنید و آن ا در میان ملت و امت خویش رواج دهید .
من با این کلام غربیان موافقم که می گویند تاکنون تمدنی همانند تمدنشان در عالم وجود نداشته و من اضافه می کنم که دیگر تمدنی همانند تمدن آن نیز نخواهد بود اگر می خواهید همانند آن شید و تا قیام قیامت یگانه دوران باشید کلام ایشان را بپذیرد و از آنان اطاعت کنید بدانان گرایش یابید و روشنفکرانی باشید توانا در تلاش برای گسترش این فرهنگ و تمدن تا ملت شما هم یگانه گردد . از نظر من این صادقانه ترین کلامی است که غربیان بدان اذعان داشته اند و تنها من با این نظر موافق نیستم خیلی های دیگر نیز موافق هستند .
نمی دانم تا چه میزان با تاریخچه فرهنگ و تمدن غرب آشنا هستید . اما من می خواهم برخی ازتاریخ غرب را برای شما نقل کنم تا بدانید آنان در این کلام خود که فرهنگ و تمدن غربیان یگانه عالم است چه میزان صادق هستند و اگر از این تاریخ بخشی را بخوانید با من نیز موافق خواهید شد و آنان را در زمره راستگویان عالم قرار می دهید . تاریخی که از ما دور نیست :
جنگ جهانی دوم
آلمان در پی توافق با کشور روسیه به لهستان حمله کرد .
این عبارت تیتر روزنامه ها بود پس از آغاز جنگ جهانی دوم جنگی که بیش از یک میلیون کشته و سه میلیون مجروح از خود به جای گذاشت .
جنگی این چنین سابقه نداشت سابقه نداشت و تا کنون نیز تکرار نشده است .
این نمونه ای از ارمغان تمدن غرب وحشی برای جهانیان بود با وجود توحشی این چنین و تنها برای کسب قدرت می توان گفت تمدن غرب یگانه تمدن غرب است . تمدنی یگانه و بی همتا که خود را پرچمدار آزادی می داند .
ممکن است گفته شود که این جنگ به دلیل قدرت طلبی فردی واقع شده و تفکر غرب و فرهنگ غرب که علت این تمدن عظیم است هیچگونه دخالتی در این جنگ نداشته است ؟
در پاسخ به این سوال باید گفت کسانی که دم از شبهه می زنند از محتوای فکری و فرهنگی غرب آگاه نیستند و بی خبرند ودر برخی موارد احمق که این نمونه را به دلیل قدرت طلبی شخص می دانند چراکه نمونه های بسیاری از این دست وجود دارد مانند جنگ نیویورک که در آن ایرلندی ها مهاجر با ساکنین نیویورک در گیر شدند و این آغاز تاسیس نیویور جدید بود در گیری با بیش از هزار کشته که مثله مثله شده بودند یا جنگ های داخلی آمریکا که در آن ایالات شمالی با ایالت های جنوبی در گیر شدند و قریب به ده سال به طول انجامید .
تمدن غرب تمدن وسترن است تمدنی که حمل سلاح دلیل مباهات افراد بر یک دیگر است و هرکس در کشتن توانا تر باشد برتر است . این را خود غربی ها قبول دارند و بر اساس آن هالیود تاسیس شد و فیلم ها ساخته شد .
افتخار تمدن غرب علم و پیشرفت تکنولوژی آن نیست چرا که این پیشرفت ها بیش از آنکه در خدمت مردم هان باشند برای گسترش سلطه خویش بر جهان و جهانیان مورد استفاده قرار گرفته است . افتخار تمدن غرب توحش آنان است از زمانی که تمدن غرب بر پایه های امروزی تاسیس شد کشتار و قتل عام مردم نیز با آن ایجاد شد . افسانه های غرب سراسر توحش و کشتار است بی آنکه فضائل انسانی در میان آنان وجود داشته باشد . تروا افسانه اس که توحش از به نمایش در می آورد .
قهرمان کنونی غرب هم اکثرا کسانی می باشند که دارای خوی کشتار هستند . هرچند در مدت اخیر به پرورش قهرمانانی با خوی انسانی پرداخته اند اما با این قهرمانان به کشتن دشمانان خویش که اغلب ظاهری شرقی دارند می پردازند . توحش جز ثابت و لاینفک فیلم های غربی است .
بزرگترین افتخار و تمدن غرب که می توان گفت در جهان یگانه است همان تصویری است در فیلم های وسترن به نمایش در آمده و تا کنون نیز ادامه دارد ، خوی حیوانی افتخار تمدن غرب است . از فساد و هرزگی که بگذریم از این نمی توانیم بگذریم .
محمود سواری
بهمن ماه سال 90
برچسب ها : تمدن غرب ،تمدن وسترن ،توحش ،افتخار تمدن غرب ،ارمغان غرب ،غرب وحشی ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
سه شنبه 20 دی 1390
دعای قنوت رهبرانقلاب در نوجوانی
رضا امیرخانی در خاطرهای روایتی از دوران نوجوانی رهبر معظم انقلاب را از سوی ایشان نقل کرده است که به نوبه خود جالب و خواندنی است.
ما خیلی اوقات که خدمت ایشون رسیدیم برایما تعجبآور بوده ایشون کتابهایی رو شاید که چند ماهی نشده از نشرشون گذشته خیلی خوب خونده بودن.حتی بعضی وقتها ماها دیدیم خودمون نخوندیمو خلاصه آبرومون رفته و اینها. این هست! کتابهای فراوانی رو ما دیدیم که ایشون خوندن...درباره کتابهای خودم اصلاً دوست ندارم صحبت کنم چون این کار رو درست نمیدونم... ولی فکر میکنم درباره چیزهای میتونیم صحبت کنیم که شیرینتر باشه. ما یک بار این کتاب آقای عزتشاهی رو بردیم دادیم خدمت حضرت آقا-کتاب که فکر کنم 800-700 صفحه هست-ما جلسمون هفتگی بود، هفته آینده که رفتیم خدمت ایشون مطلع بودیم که ایشون در طی این هفته کتاب رو خونده بودن، از آقای عزت شاهی و آقای کاظمی نویسنده کتاب و اون کسی که خاطره گو بود از اون دو نفر دعوت کرده بودن و تقدیر و تشکر کرده بودن. خیلی الحمدالله ایشون با حوصله و با یک نظم خیلی خوبی کتاب میخونن.اگر اجازه بدین من پایان جلسمون رو با یکی از جلساتی که ایشون خاطرات نقل میکردند بگذرنم که فکر کنم از همشم هم مناسبتر باشه؛ حالا که در حقیقت راجع به این قضیه صحبت شد. یک بار ما خدمت حضرت آقا بودیم اجازه داشتیم سئوال بپرسیم.دربین ما یکی یه سوالی پرسید که ما رومون نمیشد بپرسیم یا برامون سخت بود این سوال. برگشت گفت که حضرت آقا! اصلاً شما فکر میکردید که رهبر بشین؟! مثلاً شما 12-13سالتون بوده فرض کنید در مدرسهی علمیهای در مشهد داشتید درس میخوندید اصلاً میتونیستید تصور کنید که شما یه روزی میشید رهبر؟! بعد ما گفتیم که ببینیم ایشون چه جوری جواب میدیدن!ایشون یه کمی فکر کردن و گفتن اگر اجازه بدین یک جوابی به شما بدم که این جواب رو سالها پیش به یک دوستم دادم-این دوست حضرت آقا مرحوم شدند...-ایشون گفتند من در مدرسه سلیمانخان مشهد-اگر اشتباه نکنم- داشتم درس میخوندم، روزها میرفتیم سر درس و شبها هم طبیعتاً برای درس فردا باید درس قبلی رو مباحثه میکردیم و آماده میشدیم. یکی از نکات درس اونروز رو من متوجه نشده بودم و هر چه تلاش میکردم متوجه نمیشدم. تو حجره هی میرفتم سمت چپ و راست و خلاصه شرق و غرب حجره رو میرفتم و این رو میخوندم که متوجه بشم ولی نمیشدم.
همحجرهای ما اونشب نوبت شام او بود یک دفعه عصابی شد و گفت آسد علی آقا بگیر بشین دیگه! این املت از دهن افتاد. هِی میری این ور هی میری اونور! آخه چیکار میخوای بکنی تو؟! یه دونه چیزو نفهمیدی!
منم نفهمیدم هیشکی تو کلاس نفهمید بیا بشین غذا از دهن افتاد-بعد ایشون گفت من همون جوابی رو میدم که به اون دوستمون دادم- اون دوستمون گفت چرا این رو داری این قدر می خوونی؟! توی این مدرسه سلیمان خان مگه چند نفر قراره بعد برن معمم بشن؟ چند نفر از ما وقتی معمم شدیم قراره توی این لباس باقی بمونیم؟خوب قضایای رضاشاه هم گذشته بوده و یه چنین تصوراتی هم بوده-چند نفر ما اگر موندیم قراره بریم امام جماعت یه مسجد سر کوچه بشیم؟ چند نفر از ما اگر امام جماعت سر کوچه شدیم اصلاً میآن از ما سوال میرسن؟ آقا کدوم ما میخواد مجتهد بشیم؟ تازه اگر که مجتهد شدیم کدوم ما میخواد مرجع بشه که این مسئله واجب باشه برمون که بدونیم؟! اصلا کسی کاری نداره به ما که! شما نمیایی بشینی سر سفره شام!
حضرت آقا گفتن من یه جوابی میدم که اون رو به شما میدم، گفتیم بفرمائید!
ایشون فرمودند که به ایشون گفتم که -اون زمان تازه بالغ بودم- گفتم من پیش از بلوغم نماز خووندن رو شروع کردم و هر روز در قنوت نمازم دعایی میخوندم که این دعا رو برای شما میگم.
گفتیم بفرمائید!
اللهم اجعلنی مجدد دینک و محیی شریعتک
این رو گفتند و به ما اشاره کردند ما نرسیدیم به اونجا متاسفانه، ما خیلی دوست داشتیم به جاهایی برسیم که نرسیدیم. باشه که وقتی یک روزی بعد از هزار اتفاق عجیب در عالم، بعد از هزار اتفاق محیر العقول در عالم، یک روزی شد رهبر مملکت، تازه بگه به اون آرزو نرسیدیم! ان شاءالله خدا آرزوهای ما رو بزرگ کنه! ایشون فرمودند دعای من در قنوت نمازم این بود:
و این برای ما خیلی شیرین بود که یک نفر قبل از بلوغ یک آرزویی داشت
برچسب ها : دعا ،قنوت ،رهبرانقلاب ،نوجوانی ،دعای قنوت ،رهبرانقلاب در نوجوانی ،دعای قنوت رهبرانقلاب ،سید علی ،سید علی خامنه ای ،امام حسینی خامنه ای ،امام ،آقا ،حضرت آقا ،حضرت امام ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
|
جمعه 16 دی 1390
درکتاب التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج9، ص: 123درتعریف فقه آورده است
مصبا- الفقه: فهم الشیء. و فقه فقها، من باب تعب: إذا علم، و فقه بالضمّ: مثله. و قیل: الضمّ إذا صار الفقه له سجیّة. قال أبو زید: رجل فقه بضمّ القاف و كسرها و امرأة فقهة بالضمّ.
مقا- فقه: أصل واحد صحیح یدلّ على إدراك الشیء و العلم به، تقول فقهت الحدیث أفقهه، و كلّ علم بشیء فهو فقه، ثمّ اختصّ ذلك بعلم الشریعة.
الفروق 69- الفرق بین العلم و الفقه: أنّ الفقه هو العلم بمقتضى الكلام على تأمّله، و سمّى علم الشرع فقها لأنّه مبنى عن معرفة كلام اللَّه و كلام رسوله.
فالتفقّه فی القول كما فی:
. وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی- 20/ 28. یا شُعَیْبُ ما نَفْقَهُ كَثِیراً مِمَّا تَقُولُ- 11/ 91. لا یَكادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلًا- 18/ 93 و فی المعانی و المعارف كما فی:
. وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ- 17/ 44. بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ- 63/ 3 و فیما یرتبط بالأمور الاخرویّة كما فی:
. قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا یَفْقَهُونَ- 9/ 81 و فی مطلق التفقّه كما فی:
. وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ- 9/ 87. ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ- 9/ 128 فظهر أنّ الفقه بمعنى الفهم على دقّة و تأمّل. و الفقیه من یكون متّصفا بهذه الصفة. و هو مطلق و لا یختصّ بمورد.
. فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ- 9/ 122 الدین هو الخضوع تحت برنامج و مقرّرات و أحكام معیّنة و یراد منه دین الإسلام. و برنامجه فی المرتبة الاولى هو الاعتقادات و الحقائق و المعارف الاسلامیّة. ثمّ ما یرتبط بتزكیة النفس و تهذیبها و تحصیل الروحانیّة الباطنیّة. ثمّ الأحكام و المقرّرات المرتبطة بالأعمال الخارجیّة و العبادات و المعاملات.
و بمناسبة هذه الآیة الكریمةُ اختصّ الفقیه فی لسان أهل الدین: بمن یكون متفقّها فی الدین، و لمّا كان المتداول فیما بین عموم المتدیّنین الأحكام المربوطة بالطاعات و المعاملات: جعل مختصّا فیما بینهم بمن یتفقّه فی تلك الأحكام.
در كتاب العین ج3 ص370 فقه را اینگونه تعریف داده است :
الفِقْه: العلم فی الدین ...و فَقِهَ یَفْقَهُ فِقْهاً إذا فَهِمَ.
در کتاب لسان العرب ج13 ص522 درباره معنای فقه آمده است :
الفِقْهُ: العلم بالشیء و الفهمُ له، و غلبَ على عِلْم الدین لسِیادَتِه و شرفه و فَضْلِه على سائر أَنواع العلم كما غلب النجمُ على الثُّرَیَّا و العُودُ على المَنْدَل؛ قال ابن الأَثیر: و اشْتِقاقهُ من الشَّقِّ و الفَتْح، و قد جَعَله العُرْفُ خاصّاً بعلم الشریعة، شَرَّفَها الله تعالى، و تَخْصیصاً بعلم الفروع منها. قال غیره: و الفِقْهُ فی الأَصل الفَهْم. یقال: أُوتِیَ فلانٌ فِقْهاً فی الدین أَی فَهْماً فیه. قال الله عز و جل: لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ؛ أَی لیَكونوا عُلَماء به،
فقه دستیافتن به علم و فهم نسبت به یک شی است و این لغت برای استعمال در علم دین غالب شده است به دلیل بزرگی و شرف و فضیلت این علم است نسبت به سایر علوم ...
در کتاب فرهنگ ابجدی عربی فارسی متن 108 آمده است :
أَفْقَهَ- إفْقَاهاً [فقه] فلاناً: فلانى را علم آموخت و یاد داد.
تَفَقَّهَ- تَفَقُّهاً [فقه] الرجُلُ: آن مرد علم فقه آموخت و فقیه شد،- الشَّیءَ: آن چیز را فهمید.
فاقَهَ- مُفاقَهَةً [فقه] فلاناً: در علم فقه بر او چیره شد و برترى یافت.
فَقَهَ- فَقْهاً الرجُلَ: در دانش بر او برترى یافت.
فَقِهَ- فَقَهاً: دانا و فقیه شد،- فَقَهاً و فِقْهاً الشَّیءَ او الكَلام: آن چیز یا سخن را دانست و فرا گرفت؛
فَقُهَ- فَقَاهَةً: دانا و فقیه شد.
الفِقْه- دانستن چیزى و فهمِ آن، مهارت و هوشیارى، دانش احكام شرعى از ادلّه تفصیلى؛ «فِقْهُ اللّغة»: آموزش علمى زبان و دانستن آن از راه تحلیل مُتون نقدى، زبان شناسى.
الفَقُه- ج فُقَهَاء: آنكه بسیار فهمیده و دانشمند و باهوش باشد، فقیه و دانشمند.
در ترجمه مفردات راغب ج4 ص82 آمده است :
الفِقْهُ: از علمى شهودى و حسّى به علمى غائب و نامحسوس رسیدن است.
واژه فِقْه- اخصّ از علم است، در آیات.
فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَكادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً (78/ نساء).
وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ (7/ منافقون) «2» و غیر از این آیات.
فِقْه- علم به احكام شریعت است.
فَقُهَ الرجلُ فَقَاهَةً: وقتى است كه شخصى فقیه شود
تَفَقَّهَ: وقتى است كه كسى فقه را بخواهد و دنبال كند و در آن تخصص یابد، در آیه:
لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ (166/ توبه) «1»
در کتاب المصباح المنیر ج2ص479 فقه را بدین شکل تعریف کرده است .
الفِقْهُ: فَهم الشَّیءِ قَالَ ابْنُ فَارِسٍ وَ كُلُّ عِلْمٍ لِشَیءٍ فَهُوَ فِقْهٌ و (الْفِقْهُ) عَلَى لِسَانِ حَمَلةِ الشَّرْعِ عِلْمٌ خَاصٌّ. و (فَقِهَ فَقَهاً) مِنْ بَابِ تَعِبَ إِذَا عَلِمَ و (فَقُهَ) بالضَّمِّ مِثْلُهُ وَ قِیلَ بِالضَّمِّ إِذَا صَارَ الْفِقْهُ لَهُ سَجِیَّةً قَالَ أَبُو زَیْدٍ رَجُلٌ (فَقُهٌ) بِضَمِّ الْقَافِ وَ كَسْرِهَا وَ امْرَأَةٌ (فَقُهَةٌ) بالضَّمِّ وَ یَتَعَدَّى بِالْأَلِفِ فَیُقَالُ (أَفْقَهْتُكَ) الشَّیءَ وَ هُوَ (یَتَفَقَّهُ) فِی الْعِلْمِ مِثْلُ یَتَعَلَّمُ.
كلمه «فقه»، در اصطلاح، معنایى نو به خود گرفته و از آن مفهوم لغوى عام و گسترده در مفهومى اخص مصطلح شده است. كلمه فقه، اصطلاحاً، در دو معنا به كار رفته است:
1- فقه، یعنى علم و آگاهى به مجموعه دین؛
2- فقه، یعنى دانش احكام و مقررات شرعى.
بررسى و تفاوت این دو اصطلاح را ذیلاً مى بینیم:
در اصطلاح نخست، «فقه» عبارت از: بصیرت كامل نسبت به كلّ دین و مجموعه آنچه كه خداى سبحان براى بشر فرستاده است. این مجموعه، شامل عقاید و اخلاق و احكام است و قرآن، مسلمانان را به تفقّه در آن فرا مى خواند:
«فلو لا نفر من كلّ فرقة طائفة لیتفقّهوا فی الدین و لینذروا قومهم إذا رجعوا إلیهم لعلّهم یحذرون» (توبه/122).
در این آیه - كه «فقه» در همان معناى لغوى خود، یعنى فهم عمیق و ژرف نگرى - به كار رفته، دین، به عنوان متعلّق «تفقّه» ذكر شده است. و پیام آیه دعوت مردم به متمركز كردن تمام توانایى ادراكى خود در تفقّه و فهم عمیق آموزه هاى دینى است. ولى رفته رفته، در اثر غلبه استعمال متعلّق تفقّه (دین) حذف گردید در نتیجه منظور از تفقّه و فقاهت، مجموعه دانش هاى دینى اعم از اصول و فروع و اخلاق بود. المیزان فى تفسیر القرآن، ج 9، ص 199.
ملاّصدرا(ره)، در شرح اصول كافى، به پیروى از شیخ بهایى(ره)، معتقد است كه در بسیارى از احادیث كه از «فقه» سخن به میان آمده است، منظور، بصیرتِ در امر دین به طور كلى است و اختصاصى به علم و احكام شرعى ندارد. شرح ملاصدرا بر اصول كافى، ج 1، ص 199.
مثلاً از پیامبر اكرم(ص) منقول است: «مَنْ حَفِظعلى أُمّتی أربعین حدیثاًیحتاجون إلیه فی أمردینهم بعثه اللَّهُ یومَ القیامة فقیهاً عالماً.»
كسى كه بر امّت من چهل حدیث مورد نیاز مربوط به امور دینى مردم را حفظ نماید، خداوند روز قیامت وى را فقیه و عالم مبعوث گرداند.
شیخ بهایى(ره)، در توضیح و بررسى این روایت مى گوید:
«لیس المرادُ بالفقه فیه الفقه بَمعنى الفهم؛ فإنَّهُ لا یناسب المقام و لا العلم بالأحكام الشرعیة الفقهیة عن أدلّتها التفصیلیة فإنّهُ معنى مستحدَثٌ، بل المرادُ البصیرةُ فی أمر الدین. و «الفقه أكثر ما یأتى فی الحدیث بهذا المعنى.» شرح ملاصدرا بر اصول كافى، ج 1، ص 199.
منظور از فقیه در این روایت فقه به معناى فهم نیست، زیرا معناى لغوى آن با این روایت بى مناسبت است و همینطور منظور، فقه مصطلح به معناى علم به احكام شرعى فقهى كه از طریق ادلّه تفصیلى استنباط شده است، هم نیست. زیرا این معنایى است كه بعداً رایج شده است بلكه منظور از فقه در روایت، بصیرت در امر دین است و اكثر مواردى كه واژه فقه در حدیث به كار رفته است، به همین معناى سوم است.
دومین معناى اصطلاحى «فقه»، علم به احكام و مقررات فرعى شرعى از روى ادلّه است. طبق این اصطلاح، فقه، دانشى است كه میان مسلمانان رواج یافته و وظیفه اش، تعیین تكلیف مكلّفان و استنباط احكام شرعى است.
این اصطلاح، اخصّ از معناى لغوى و مفهوم اصطلاحى نخست است. انصراف وتبادرفقه، به همین معناست و كاربرد فقه در معناى لغوى یا اصطلاحى نخست، به قرینه محتاج است.
استعمال فقه در این معنا، چندان نو و مستحدث و مربوط به عصر حاضر یا قرون اخیر اسلامى نیست. واژه فقه و فقاهت، گذشته از آنكه در مصنّفات و آثار به جاى مانده از فقهایى مانند شیخ مفید ( کتاب المقنعة، ص 810)و سلاّر ( کتاب سلسلة الینابیع الفقهیة، ج 9، ص 67 – 68)به همین مفهوم رایج امروزى خود به كار رفته است، تتبّع تاریخ فقه میان شیعه و سنّى و بررسى روایات، به خوبى گویاى این حقیقت است كه: در زمان امامان معصوم(ع) نیز «فقیه» به كسى گفته مى شد كه به كار فتوا اشتغال داشته و وظیفه استنباط احكام شرعى را بر دوش داشته است. طبق گفته پژوهشگران تاریخ فقه، فقه، به معناى اصطلاحى و به صورت علم رسمى، در دوره خلافت بنى امیّه، پایه گذارى شده است و در همین دوره بوده كه عنوان «قرّاء» به عنوان «فقها» تبدیل شده و كسانى به نام «فقیه» شهرت یافته اند و مثلاً عنوان فقهاى سبعه در اشاره به هفت تن دانشمند برجسته كه به كار افتا و استنباط احكام اشتغال داشته و فروع، حتّى فروعِ غیر مبتلابه، بلكه غیر واقعى را نیز استخراج كرده اند گفته شده است (ادوار فقه، ج 3، ص 303.)
برچسب ها : تفسیر فقاهت ،معنای فقاهت ،فقاهت ،فقیه ،فقه ،معنای فقه در لغت ،معنای فقه در اصطلاح ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
|
جمعه 16 دی 1390
ابهام در ولایت فقیه
ولایت فقیه از جمله مباحثی است که پیش از صاحب جواهر به صورت پراکنده و متفرق در کتب فقهی علما بیان شده بود و از نظم خاص و استدلال های قوی برخوردار نبود و این پراکنندگی سبب شده بود این مسئله مغفول باقی بماند و دارای ابهامات بسیاری باشد ،صاحب جواهر به عنوان اولین شخصیکه اقدام به نظم دهی و تدوین این نظریه پرداخته در باره ابهامات موجود در باره ولایت فقیهان عادل و جامع الشرایط در کتاب جواهر می نویسد :
«به نیکی تأمل کن، همانا بسیاری از مباحث مقام در کلام اصحاب تحریر نشده است که به بعضی از آنها پیش تر اشاره کردیم، از جمله این مسائل ولایت حاکم است.فقیهان تحریر نکرده اند که آیا ولایت حاکم از باب حسبه است یا غیر حسبه. بنابر اول، وجه تقدیم ولایت حاکم بر ولایت مؤمنان عادل چیست؟ بنابر دوم (غیر حسبه)آیا به صورت انشاء ولایت از جانب خداوند به زبان امام ـ علیه السلام ـ است یا به عنوان نیابت وکالت از امام است؛ والا ولایت خدایی تنها از آن امام است. بنابر اخیر آیا این وکالت مطلق است، به گونه ای که می تواند وکیل مجتهد دیگر را عزل کند و برای او وکالت از امام معصوم ـ علیه السلام ـ است نه از او (مجتهد) پس با مرگ یا جنون یا غیر آن دو از وکالت عزل نمی شود. یا اینکه وکالت از مجتهد دارد (نه از امام)به هر حال در صورتی که وکالت به طور مطلق باشد به اولی منصرف است یا دومی؟ گرچه در باب وکیل مجتهد، ظاهر دومی است. همچنان که وکالت حاکم از جانب امام در منصب امامت و ولایت عامه است و شامل امور شخصی و مختص به امام مانند زمینها، کنیزها و ... نمی شود، مگر از باب ولایت بر غایب. اما اگر چیزی که بخواهد در ملک امام زمان (عج) داخل شود متوقف بر قبول و امثال آن باشد، حاکم نمی تواند از جانب امام زمان (عج) قبول کند؛ چون ولایت بر غایبین شامل این موارد نمی شود؛ بلکه در خصوص حفظ اموال غایبان و ادای حقوق آن اموال حاکم ولایت دارد. بخشی از این بحثها در کتاب قضا تحقیق و تحریر خواهد شد.» جواهر الکلام، ج 16، ص 180.
اکنون لازم است مفردات مبحث ولایت فقیه را مورد بررسی دقیق و متقن قرار دهیم تا این نظریه روشن و مبین گردد :
معنای ولایت
كلمه ولایت همانند تمامی لغات موجود در زبان برای دلالت بر معنای خاصی وضع شده اند و بر یك معنای واحد دلالت می كنند اما بعدها به دلیل وجود مناسبتی در معانی دیگر به صورت حقیقی یا مجازی استعمال می شوند . و كلمه ولایت نیز از این قاعده مستثنا نیست . اما كلمه ولایت جزو معدود كلماتی است كه در معانی بسیاری استعمال شده كه معنای حقیقی آن در میان این معانی كه حدود 10 معنا است مخفی مانده و درك معنای اولیه آن سخت است .
معنای لغوی
كلمه ولایت مصدر فعلی از فعل (وَلَیَ) است و سه حرف اصلی آن (و،ل،ی) است واز نظر ساختاری از دسته افعال معتل و قسم مثال است .
استاد شهید مرتضی مطهری (ره) در كتاب ولاءها و ولایت ها می نویسد :
"ولاء ، وَلایت (به فتح واو) ، وِلایت (به كسر واو) ، ولی ، مولا ، اولی و امثال اینها همه از ماده (ولی) ـ و،ل ،ی ـ اشتقاق یافته اند . این واژه از پراستعمال ترین واژه های قرآن كریم است و به صورت های مختلفی به كار رفته است . می گویند در 124مورد به صورت اسم و در 112 مورد به صورت فعل در قرآن كریم آمده است ."
در باره معنای اصلی این كلمه (ولایت) اختلافات بسیاری در بین علماء علم لغت وجود دارد به گونه ای كه برخی معنای متضادی را به عنوان معنای اصلی آن بیان كرده اند . لیكن آنچه آنچه به نظر می رسد ولایت به معنای پیوند و نزدیكی دو چیز و قرار گرفتن آنها در كنار هم است به گونه ای كه هیچ فاصله ای میان آنها نباشند .
در كتاب مصباح المنیر آمده است :
"الولی ، مثل الفَلْس ، به معنای قرب است و در آن دو لغت است :
اول : وَلِیَه ، یَلیِه ، با دو كسر از باب حَسِبَ ، یَحْسِب است
دوم : ازباب وَعَدَ ، یَعِدُ ، است لیكن لغت دوم كمتر استعمال می شود .
وَلیِتُ علی الصبی و المراه ، یعنی من بر طفل و زن ولایت یافتم و فاعل آن والٍ و آن از ولاه آید ، وزن و طفل را مولی علیه گویند .
و همچنین ولایت باسكر و فتح واو به معنای نصرت است و استولی علیه ، یعنی بر او غالب شد و بر او تمكن یافت ."
و در صحاح ولی را اینگونه معنی نموده است :
الولی به معنای قرب و نزدیكی شدن است ،گفته می شود . « تَباعَد بَعدَ ولی » یعنی بعد از نزدیكی دوری كرد . و « كُل مما یَلِیكَ اَی مما یُقاربُكَ » یعنی ازآنچه نزدیك توست بخور .
تا آنكه گوید :
ولی ضد دشمن است و از همین معنا « تولا» استعمال شده است . و مولا به آزاد كننده و آزاد شده و پسر عمو و یاری كننده و همسایه گویند و «ولی » به داماد هم گویند .
و « وِلایت » به كسر واو به معنای سلطان است ، و «ولایت» به كسر و فتح واو به معنای نصرت است .
نویسنده کتاب التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، نیز این چنین می گوید :
أنّ الأصل الواحد فی المادّة: هو وقوع شیء وراء شیء مع رابطة بینهما.
و الوراء أعمّ من القدّام و الخلف. كما أنّ الشیئین أعمّ من أن یكونا مختلفین وجودا أو بلحاظ المحلّ و الاعتبار. و الرابطة أیضا أعمّ من أن تكون حسنة أو سیّئة.
و أمّا مفاهیم القرب و الحبّ و النصر و المتابعة: فمن آثار الأصل باختلاف الموارد.
و در تاج العروس آمده است :
« وَلّی» معانی بسیاری دارد بعضی از آنها محب است و ضد آن دشمن است و آن اسم است از ماده «ولاه» یعنی او را دوست داشت و بعضی از آنها صدیق است و بعضی نصیر است از ماده والاه یعنی یاری كرد او را . "
مولف قاموس القرآن اینچنین می گوید :
ولى: (بر وزن فلس) نزدیكى و قرب. چنانكه در صحاح و مصباح و قاموس گفته است گویند: «تباعدنا بعد وَلْیٍ» پس از نزدیكى دور شدیم.
راغب میگوید:
ولاء و توالى آنست كه دو چیز چنان باشند كه میانشان چیز دیگرى نباشد و بطور استعاره به نزدیكى ولاء و توالى گویند خواه در مكان باشد یا صداقت یا نصرت یا اعتقاد.
تَوْلِیَة: اگر با «عن» باشد بمعنى اعراض و اگر با «الى» باشد بمعنى رو كردن و اگر با دو حرف مذكور متعدّى بمفعول ثانى باشد بمعنى برگرداندن و متوجه كردن آید. و در صورت تعدّى بدو مفعول بمعنى سر- پرست كردن و غیره آید.
وَلِی: سرپرست و اداره كننده امر. و نیز بمعنى دوست و یارى كننده و غیره آید. طبرسى در ذیل اللَّهُ وَلِیُ الَّذِینَ آمَنُوا بقره: 257. فرموده:
ولّى از «ولى» است بمعنى نزدیكى بدون فاصله و او كسى است كه بتدبیر امور از دیگرى احقّ و سزاوارتر است.
برئیس قوم والى گویند كه بتدبیر و امر و نهى امور نزدیك و مباشر است.
بآقا مولى گویند كه بامر بنده سرپرستى و مباشرت میكند به بنده مولى گویند كه با اطاعت مباشر امر مولى است و از آنست ولىّ یتیم كه مباشر مال یتیم و اداره اوست.
راغب اصفهانی در كتاب مفردات القرآن در باره معنای ولایت می نویسد :
" قرار گرفتن چیزی در كنار چیز ی دیگر است ، به نحوی كه فاصله ای در كار نباشد ، یعنی اگر دو چیز آنچنان به هعم متصل باشند كه هیچ چیز دیگری در میان آنها نباشد ، از ماده «ولی» استفاده می شود . مثلا اگر چند نفر پهلوی هم نشسته باشند كه هیچ چیز دیگری در میان آنان نباشد و ما هم بخواهیم این حالت را بیان كنیم باید از ماده «ولی» استفاده كنیم و بگوئیم :جلس زید و یلیه عمرو و یلی عمروا بكر ."
مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای در این مورد می فرمایند :
" ولایت، معناى عجیبى است. اصل معناى ولایت، عبارت از نزدیك بودن دوچیز با یكدیگر است. فرض بفرمایید وقتى كه دو ریسمان، محكم به هم تابیده مىشوند و جدا كردن آنها از یكدیگر، به آسانى ممكن نیست، آن را در عربى «ولایت» مىگویند. ولایت، یعنى اتّصال و ارتباط و قرب دو چیز به صورت مماس و مستحكم با یكدیگر."
ایشان در جایی دیگر می فرمایند :
" یك معناى دقیق و ظریفى دارد كه معناى اصلى ولایت هم همان است و آن عبارت است از پیوستگى، پیوند، درهمپیچیدن و در هم تنیدگى. این، معناى ولایت است. چیزى كه مفهوم وحدت، دست به دست هم دادن، با هم بودن، با هم حركت كردن، اتّحاد در هدف، اتّحاد در راه و وحدت در همه شؤون سیاسى و اجتماعى را براى انسان، تداعى مىكند. ولایت، یعنى پیوند. "
با توجه به مطالب ذكر شده در بالا می توان گفت ولایت به معنای قرب و نزدیكی دو چیز یا دو شخص است بدون آنكه فاصله ای میان آن دو وجود داشته باشد . و به این مناسبت (معنای قرب و نزدیكی ) است كه كلمه ولایت در مورد معانی دوستی ،یاری، تصدی امر ، تسلط و سایر معانی از این دست استعمال شده است . چراكه در تمامی این معانی نوعی ارتباط و مباشرت و اتصال وجود دارد .
راغب در خصوص كلمه ولایت از نظر استعمال گفته است :
" ولایت (به كسر واو ) به معنای نصرت است و اما ولایت (به فتح واو ) به معنای تصدی و صاحب اختیاری یك كار است و همچنین گفته شده است كه معنای هردو استعمال یكی است و آن معنا همان تصدی و صاحب اختیاری است "
معنای اصطلاحی ولایت
اولین معنایی كه از لفظ ولایت به ذهن انسان متبادر می شود ، معنای ولایت و امامت است . اما آنچه ما قصد بیان آن را داریم ، معنا و مفهومی است كه پیش از از تحقق معنادی متبادر كه همان حكومت و سرپرستی است محقق می شود و معنا ومفهوم سرپرستی انتزاع و برداشتی متناسب از آن معنای مورد بحث است .
ولاء اثباتی عام
مقام معظم رهبری در كتاب شش گفتار در ولایت می فرمایند :
" اندیشه و بینش نوینی كه به وسیله پیامبر از سوی خدا مطرح می گردد و پیام زندگی نوین را می دهد در صورتی می تواند رسالت بنای آنچنان زندگی را به انجام برساند كه نخست فكر و روان و عمل جمع متشكل و پیوسته تحقق و عینیت یابد .
این جمع كه تشكیل جبهه متین و غیر قابل نفوذی را می دهد ، لازم است هرچه بیشتر وحدت و خلل ناپذیری خود را استوار كرده و لازم است قویا سعی كند كه در جریان های فكری و عملی مخالف هضم و حل و نابود نشود . این منظور مستلزم آن است كه از هر گونه اتصال و وابستگی های دیگر كه موجب تضعیف و كمرنگ شدن جبهه مومنین خواهد شد بپرهیزد و در صورت لزوم و امكان و حتی روابط معمولی خود را نیز با آنان بگسلند .
این جبهه گیری و صف آرایی فكری و در عرف قرآن ولایت (موالات و تولی ) نامیده می شود "
استاد شهید مرتضی مطهری این تعریف از ولایت را در كتاب ولاءها و ولایت های ذكر كرده است و در باره آن می نویسد :
" اسلام خواسته است مسلمانان به صورت واحد مستقلی زندگی كنند ، نظامی مرتبط و پیوسته داشته باشند ، هر فردی خود را عضو یك پیكر كه همان جامعه اسلامی است ، بداند تا جامعه اسلامی قوی و نیرومند گردد"
حضرت امام خامنه ای پیرامون این بعد ولایت می فرمایند :
" در زمینۀ ارتباطات داخلی، امّت اسلام وقتی دارای ولایت به معنای قرآنی است که کمال همبستگی و اتصال و ارتباط و اتحاد صفوف و فشردگی هرچه بیشتر آحاد و جناحهای گوناگون را در خودش تأمین کند و هیچگونه تفرق و اختلافی در سرتاسر امّت عظیم اسلامی نباشد و صفهای گوناگون در داخل این امّت تشکیل نشود. "
شهید مرتضی مطهری این نوع ولایت را و لایت اثباتی عام می داند و آن را در میان تمامی امت اسلام جاری می داند و اختصاصی برای آن قائل نیست .
ولاء منفی " ارتباط با جامعه غیر الهی "
آنچه در بالا گفته شد قسم اول از اقسام سه گانه ولایت است . این اقسام با یكدیگر ارتباطداشته و می توان گفت كه لازم و ملزوم یكدیگر هستند . اما قسم دوم از معانی سه گانه ولایت معنایی سلبی بوده و نفی ارتباط با مخالفین و ارتباطو وابستگی به آنان را در بر دارد . این معنا به تعبیر شهید مرتضی مطهری ولاء منفی می باشد .
دلیل آنكه جامعه مومنین باید دارای این نوع از ولایت باشند این است كه از هضم و انحلال خود در میان سایر جوامع جلوگیری كرده و وابستگی خویش را به جوامع الحادی كاهش دهند تا آن جوامع نتوانند با استفاده از این وابستگی ها برآنان سلطه یافته و تحت فشار و در نهایت از حركت آنان جلو گیری نمایند .
مقام معظم رهبری در مورد این معنا از ولایت می فرماید :
"اكنون كه جامعه اسلامی در بین خود ولایت را برقرار كرده اند برای آنكه از هضم و انحلال خود در میان مخالفین جلوگیری كنند ، لازم است وابستگی های خود را به سایر جوامع از بیین ببرند و ارتباط خویش را تا حد انكان با آنان تقلیل نمایند ."
شهید مطهری در این باره می نویسد :
" قرآن كریم ، مسلمانان را از اینكه دوستی و سرپرستی (ولایت) غیر مسلمان را بپذیرند سخت برحذر داشته است .
ولاء منفی در اسلام عبارت است از اینكه یك مسلمان همراه در مواجهه با غیر مسلمانان بداند با اعضا یك پیكر بیگانه مواجه است و معنی اینكه نباید ولاء غیر مسلمان را داشته باشد این است كه نباید روابط مسلمانان با غیر مسلمان در حد روابط مسلمان با مسلمان باشد به این معنا كه مسلمان عملا عضو پیكر غیر مسلمانان قرار گیرد و یا به این شكل در آید كه عضویتش در پیكر اسلامی به هیچ وجه در نظر گرفته نشود ."
ولاء اثباتی خاص " ارتباط با ولی معصوم و حاکم امت اسلامی "
قسم سوم از معنای سه گانه ولایت مرتبط با اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) است و آن حضرات تعلق دارد كه از آن به عنوان ولایت اثباتی خاص تعبیر می گردد .
این قسم از ولایت شامل محبت و مودت نسبت به اهل بیت است . همچنین زعامت و حكومت را نیز در بر می گیرد . و دارای مراتب مختلفی است كه توضیح آن خواهد آمد .
مقام معظم رهبری در سخنرانی که در مسجد امام حسن مجتبی مشهد مقدس داشتند این بعد از ولایت را اینگونه بیان می کند :
اگر یک جامعه و امتی بخواهد ولایت قرآنی را به این معنا داشته باشد؛ یعنی بخواهد تمام نیروهای داخلیاش در یک جهت به سوی یک هدف و در یک خط به راه بیفتد و بخواهد تمام نیروهای داخلیاش علیه قدرتهای ضدّ اسلامی در خارج بسیج شود، احتیاج به یک نقطۀ قدرت متمرکز در متن جامعه اسلامی دارد؛ به یک نقطهای احتیاج دارد که تمام نیروهای داخلی به آن نقطه بپیوندند، همه از آنجا الهام بگیرند و همه از او حرف بشنوند و حرف گوش کنند، و او تمام جوانب مصالح و مفاسد را بدانند تا بتواند مثل یک دیدهبان نیرومند قوی دست و قوی چشم، هرکسی را در جبهۀ جنگ به کار مخصوص خودش بگمارد.
لازم است یک رهبری، فرماندهی و قدرت متمرکزی در جامعۀ اسلامی وجود داشته باشد که این قدرت بداند از شما چه برمیآید، از من چه برمیآید و از انسانهای دیگر چه برمیآید، تا به هرکسی، آن کاری را که برای او لازم است، بگوید. .......جامعه هم اگر بخواهد همۀ نیروهایش در یک جهت به کار افتد و هیچ یک از آنها هرز نرود و همۀ نیروهای جامعه به صورت یک قدرت متراکم در آید؛ به طوری که بتواند مثل مشت واحدی در مقابل جناحها و صفها و قدرتهای متخاصم عمل کند، احتیاج به یک قدرت متمرکز دارد، احتیاج به یک دل و یک قلب دارد، که البته شرایطی هم دارد؛ باید خیلی آگاه باشد، باید خیلی بداند، باید خیلی با تصمیم باشد، باید چشم او دارای یک دید دیگری باشد، باید از هیچ چیز در راه خدا نهراسد و باید اگر لازم باشد، خودش را هم فدا کند. ما اسم یک چنین موجودی را میگذاریم امام.
ایشان درجایی دیگر می فرمایند :
پس اصل ولایت قرآنی، وجود امام را ایجاب میکند و اگر این پیکر بزرگ که اسمش امت اسلامی است، بخواهد زنده و موفق و همیشه پایدار باشد، باید ارتباطش با این مرکز و قلب متحرّک و پرهیجان و همیشه مستحکم و نیرومند برقرار باشد (درست دقت کنید). پس بُعد دیگر ولایت، یعنی ارتباط مستحکم و نیرومند هریک از آحاد امّت اسلام در همه حال با آن قلب امت .
..... و این ارتباط، یعنی هم ارتباط فکری و هم ارتباط عینی، یعنی درست از او سرمشق گرفتن و در افکار و بینشها دنبال او بودن، و در افعال و رفتار و فعالیتها و حرکتها از او پیروی کردن.
استاد شهید مرتضی مطهری در باره ولایت اثباتی خاص می نویسد :
ولاء امامت و پیشوایی ، و به عبارت دیگر مقام مرجعیت دینی ، یعنی مقامی كه دیگران باید از وی پیروی كنند ، او را الگوی اعمال و رفتار خویش قرار دهند و دستورات دینی را از او بیاموزند ، و به عبارت دیگر زعامت دینی . چنین مقامی مستلزم عصمت است ، و چنین كسی قول و عملش سند و حجت است برای دیگران این همان منصبی است
ولایت زعامت یعنی حق رهبری اجتماعی و سیاسی اجتماع نیازمند به رهبر است آن كس كه باید زمام امور اجتماع را به دست گیرد و شؤون اجتماعی مردم را اداره كند و مسلط بر مقدرات مردم است " ولی امر مسلمین " است پیغمبر اكرم در زمان حیات خودشان ولی امر مسلمین بودند و این مقام را خداوند به ایشان عطا فرموده بود و پس از ایشان طبق دلایل زیادی كه غیر قابل انكار است به اهل البیت رسیده است .
ولاء تصرف یا ولاء معنوی بالاترین مراحل ولایت است سایر اقسام ولایت یا مربوط است به رابطه قرابتی با رسول اكرم بعلاوه مقام طهارت و قداست شخصی اهل البیت ، یا مربوط است به صلاحیت علمی و یا اجتماعی آنها آنچه به نام ولایت در دو مورد اخیر نامیده می شود از حدود تشریع و قرارداد تجاوز نمی كند
گو اینكه ریشه و مبنا و فلسفه این قرارداد صلاحیت علمی یا اجتماعی است ، اما ولایت تصرف یا ولایت معنوی ، نوعی اقتدار و تسلط فوق العاده تكوینی است
... نظریه ولایت تكوینی از یك طرف مربوط است به استعدادهای نهفته در این موجودی كه به نام " انسان " در روی زمین پدید آمده است و كمالاتی كه این موجود شگفت بالقوه دارد و قابل به فعلیت رسیدن است ، و از طرف دیگر مربوط است به رابطه این موجود با خدا مقصود از ولایت تكوینی این است كه انسان در اثر پیمودن صراط عبودیت به مقام قرب الهی نائل می گردد و اثر وصول به مقام قرب - البته در مراحل عالی آن - این است كه معنویت انسانی كه خود حقیقت و واقعیتی است ، در وی متمركز می شود و با داشتن آن معنویت ، قافله سالار معنویات ، مسلط بر ضمائر و شاهد بر اعمال و حجت زمان می شود زمین هیچگاه از ولیی كه حامل چنین معنویتی باشد ، و به عبارت دیگر ، از " انسان كامل " خالی نیست . "
آنچه در این نوشتار مورد توجه است ولایت به معنای زعامت و حکومت است . و از این پس با این معنا به کار می رود .
برچسب ها : معنای ولایت ،معنای لغوی ولایت ،معنای اصطلاحی ولایت ،ولاء اثباتی عام ،ولاء اثباتی خاص ،ولایت در کلام امام خامنه ای ،ولایت در کلام شهید مطهری ،ولاییت تصرف ،ولایت تشریع ،ولایت محبت ،ولایت زعامت ،حکومت اسلامی ،ولایت ،اندیشه سیاسی اسلام ،نظریه حکومتی اسلام ،حاکمیت اسلامی ،ولایت فقیه ،بررسی ولایت فقیه ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
|
جمعه 16 دی 1390
ولایت فقیه در بیانات علما
فخر المحققین (ره) می فرماید: «منظور از حاكم اصلی در این جا همان حاكم عادل یا نایب او می باشد. اگر چنین كسی نبود نوبت به فقیه جامع شرایط فتوا می رسد. پس اگر گفته شود «حاكم وجود نداشت» منظور نبودن این سه دسته (امام، نایب او، فقیه جامع شرایط) است و همین نظر را پدرم علامه حلی و ابن ادریس اختیار نموده اند».[ ایضاح الفوائد، كتاب وصایا.] .
محقق كركی (ره) می فرماید: .
پوشیده نیست كه ولایت طفل در اصل برای پدرش ثابت است ... اگر پدر موجود نبود، وصی پدر ولی طفل می باشد. اگر وصی پدر هم نبود، وصی جد، ولی طفل می باشد و اگر هیچ كدام وجود نداشتند، حاكم، ولی طفل می باشد و منظور از حاكم، امام معصوم یا نایب خاص او می باشد و در زمان غیبت، نایب عام او حاكم می باشد، و نایب عام هم كسی است كه دارای شرایط فتوا و حكم باشد ... و پوشیده نیست كه هرگاه در كلمات فقها، كلمه حاكم را به كار برده اند، منظور از آن جز فقیه جامع شرایط كسی نمی باشد.[ جامع المقاصد، كتاب وصایا] .
شهید ثانی (ره) می فرماید: .
طفل اگر پدر و جد و وصی نداشته باشد، حاكم ولی او است و منظور از حاكم در تمامی ابواب فقه، فقیه جامع شرایط فتوا می باشد واین نظر اتفاقی علماست.[ مسالك، كتاب وصیت]
سید مجاهد (ره) فرمود: .
در كتاب های مسالك، جامع المقاصد، كفایه و ریاض تصریح شده به این كه در فقه هر جا حاكم به طور مطلق ذكر شده، منظور فقیه جامع شرایط فتوا می باشد. در كتاب مسالك نسبت به این مسئله ادعای اجماع شده و در كتاب ریاض نیز ادعا شده كه در این مسئله اختلافی نیست.[ مناهل، مسئله ولایت بر صغار]
محقق قمی (ره) فرموده: .
در اغلب این مسائل منظور از حاكم كسی است كه كار در دست او است. در حال ظهور و تسلط امام خود امام معصوم مراد است و در غیر این صورت فقیه عادل و یا جائری كه به اذن فقیه كاری را انجام دهد، مثل مسئله خراج.[ غنائم الایام، كتاب الجزیه].
اینك نمونه ای از سخنان اعاظم و اركان فقاهت از قدیم ترین ایام تاكنون در معرض افكار و انظار دانشمندان و محققان قرار گرفته و خود قضاوت خواهند كرد كه از دیر باز، اصل مسئله ولایت مورد توجه فقها بوده و در آن هیچ گونه تردیدی نیست و اگر شبه ای در خلال مسئله به چشم می آید مربوط به سعه اختیارات فقیه است كه آیا ولایت مطلق و غیر محدود است یا به حسب نظر بعضی از آنان مسئله فرق می كند و حد و مرزی دارد؟ به همین مناسبت كلمات واقوال علما را در دو بخش نقل می كنیم؛ یك بخش شامل اقوال علما در مورد ولایت فقیه و بخش دیگر متشكل از كلماتی است كه بر ولایت مطلقه دلالت می كند.
شیخ مفید (ره) در مقنعه، كتاب وصیت می فرماید: .
اگر وصی بمیرد، مسئول امور مسلمین باید وصی تعیین كند و اگر حاكم عادل وجود نداشت، فقهای عادل شیعه كه صاحب نظر و برترین هستند، آن مسئولیت را بر عهده گیرند[مقنعه کتاب الوصیه]
ایشان در جایی دیگر می فرمایند: .
این كار (اقامه حدود) مربوط به حاكم اسلامی است كه از طرف خداوند ـ تعالی ـ منصوب شده كه منظور از آل محمد (صلی الله علیه و آله) ائمه (علیهم السلام) می باشد و یا كسی كه ایشان برای این كار نصب كرده اند. و امامان ما اظهار نظر در اقامه حدود را به فقهای شیعه واگذار نموده اند، البته در صورت امكان....[مقنعه، باب اقامه حدود] .
ابو الصلاح الحلبی (ره): .
با توجه به این كه احكام الهی اموری تعبدی هستند، واجب الاجرا بودن آن مرتبط به ائمه معصومین(ع) می باشد. اگر تنفیذ حكم به وسیله آنها ممكن نبود، به وسیله كسانی خواهد بود كه از ناحیه ائمه شایستگی ایشان روشن شده باشد و این نیابت فقط مختص به شیعیان آن حضرات كه واجد همه شرایط لازم برای نیابت هستند، خواهد بود.[ كافی، بحث قضا] .
شیخ طوسی (ره) درنهایه، بحث امر به معروف و نهی از منكر می فرماید: .
گاهی اوقات امر به معروف ونهی از منكر به اقدام عملی نیاز دارد و چاره ای از تأدیب خطاكاران به صورت های گوناگون، اعم از ضرب، حبس، جرح و جریمه نیست، بلكه گاهی به اعدام نیز ملزم می شوند. هرگز شارع چنین حقی را به احدی، جز حاكم فقیه عادل نداده است. چنان كه می دانیم قضاوت و رفع اختلاف بین دو شاكی را ائمه(علیهم السلام) به فقهای جامع الشرایط واگذار نموده اند.[ نهایه، بحث امر به معروف و نهی از منكر] .
شیخ طوسی (ره) در نهایه، باب عمل السلطان و جواز اخذ جوائز السلطان می فرماید: .
مسئولیت پذیری از طرف حاكم عادلی كه امر به معروف و نهی از منكر می نماید، جایز است... ،ولی اگر سلطان جائر باشد و بداند یا گمان كند كه نمی تواند اقامه حق نماید، هزگز جایز نیست ازطرف او مسئولیت بپذیرد.[ نهایه، باب عمل السلطان و جواز اخذ جوائز السلطان] .
سلار (ره): .
به وسیله منكر (عمل زشت) نهی از منكر نمی شود و فقط به وسیله معروف (عمل پسندیده) امر به معروف انجام می گیرد. لذا قتل و جرح در نهی از منكر برعهده حاكم اسلامی یا كسی است كه حاكم اسلامی به او امر كرده باشد. اگر به دلیل مانعی هیچ كدام از آنها وجود نداشت، ائمه (علیهم السلام) اقامه حدود و اجرای احكام را به فقها واگذار نموده اند و به شیعه امر نموده اند كه فقها را در این كار یاری نمایند.[ سلار، مراسم]
ابن براّج (ره) در مهذب می فرماید: .
گاهی اوقات امر به معروف عملی به گونه ای دیگر است و آن این است كه مردم را به وسیله اجرای حدود به انجام تكالیف خود وادار كنند. البته اجرای این امر مهم فقط با اجازه امام عادل می باشد، یا كسی كه امام عادل او را نصب فرموده و نیز كسی كه از طرف حاكم بر این اجرا اجازه دارد، می تواند دخالت كند.[ ابن براّج، مهذب] .
ابن براج در مهذب، باب خدمه السلطان و اخذ جوائز می فرماید:
حاكم دو گونه است: یكی حاكم اسلامی كه عادل است و دیگری حاكم ستمگر. خدمت و همكاری با حاكم اسلامی پسندیده بوده و به آن ترغیب شده است و چه بسا این كار (همكاری) بر مكلف واجب باشد ... . پس هنگامی كه حاكم اسلامی شخص را به مسئولیتی امر كرد بر آن شخص واجب است از حاكم اسلامی اطاعت نموده و در پذیرفتن آن مخالفت نكند.]باب خدمه السلطان و اخذ جوائزه.] .
ابن حمزه (ره): .
اگر حكومتی برای مؤمنین پیش آمد، در حالی كه امام حضور نداشت، این حكومت به فقهای شیعه واگذار شده است. پس اگر نظام قضایی به او واگذار شد، در اقامه حق و عمل به كتاب خدا و سنت رسول خدا تلاش نماید.[ ابن حمزه، وسیله] .
ابن ادریس (ره) در سرائر، كتاب حدود می فرماید: .
بر كسانی كه واجد شرایط اجرای احكام الهی هستند، واجب است هنگامی كه زمینه اجرای حدود پیش آمد، آن را بر عهده گیرند؛ زیرا این ولایت، خود امر به معروف و نهی از منكر می باشد و وجوب آن متعین است كه این ولایت را بپذیرد، هر چند ظاهراً از طرف حاكم غاصب باشد، ولی در حقیقت این ولایت از طرف ولی امر (علیه السلام) می باشد. برادران دینی او هم باید اختلافات خود را نزد او ببرند و حق حكم در اموال را به او بسپارند، و خود را آماده هر گونه اطاعت از امر او بنمایند و جایز نیست از او سرپیچی كنند و از حكم او خارج شوند، و نیز برای كسانی كه اهل باطل هستند با وجود چنین شخصی حجت اقامه می شود و آنها مكلف هستند به او رجوع كنند. .
ابن ادریس نویسنده این كتاب می گوید: .
آنچه ما از حاكمیت فقیه اختیار نمودیم همان چیزی است كه ادله اقتضا دارد كه سید مرتضی نیز در كتاب «انتصار» و شیخ ابوجعفر در كتاب «خلاف» و غیر ایشان و بسیاری دیگر از علما به همین كه ما اختیار كرده ایم رأی داده اند، و آنچه مخالف ما به آن تمسك جسته، ادله قابل اعتماد و استنادی نیست؛ زیرا هر ایرادی كه بر حاكمیت فقیه وارد كرده اند در مورد امام هم وارد خواهد بود.
همه حكام مورد خطاب خدا در قرآن هستند. در آنجا كه فرموده: « دست مرد و زن سارق را قطع كنید» و یا فرموده: « زن و مرد زناكار را صد ضربه شلاق بزنید» اگر همه حكام مورد خطاب خدا نباشند، نتیجه این می شود در شهرهایی كه نایب امام حكومت می كنند، حدی اقامه نشود، بلكه كسی كه باید حد بخورد به شهری كه معصوم در آن مستقر است، منتقل شده و آنجا حد جاری شود ... . آنچه شیوع دارد و متواتر است این است كه حكامی كه نایب معصوم هستند در هر شهری كه باشند می توانند حدود را اقامه كنند بدون اینكه در اجرای حدود وقفه ای ایجاد شود.[ سرائر، كتاب حدود]
محقق حلی(ره) .
حكومت از ناحیه حاكم عادل مجاز می باشد و چه بسا اگر امام عادل تعیین نماید واجب گردد، یا این كه دفع منكر یا امر به معروف میسر نگردد، مگر به وسیله حكومت[ شرائع الاسلام، كتاب متاجر] .
علامه حلی(ره) در تذكره، كتاب خمس می فرماید: .
هرگاه جایز دانستیم كه امام (علیه السلام) نصیب خود را از خمس اموال صرف دیگران می كند، در زمان غیبت این تصرف در سهم امام را فقیه امینی كه از فقهای شیعه و جامع شرایط می باشد، بر عهده می گیرد...؛ زیرا او حاكم بر غایب است. بنابراین، حاكم و نایب او این را بر عهده می گیرد.[ تذكره، كتاب خمس].
ایشان در تذكره، كتاب خمس فرمود: .
حكومت از طرف عادل مستحب می باشد، التبه در صورتی كه از جانب حاكم مفسده ای بر جامعه سایه نیفكند و در غیر این فرض و به امر حاكم عادل واجب می گردد.
علامه حلی(ره) در تذكره، كتاب خمس چنین آورده است:
هدایای حاكم ستمگر را ـ اگر آن را از حرام و ظلم به دست آورده ـ نباید پذیرفت.
كاشف الغطاء (ره) در كشف الغطاء، كتاب حدود و تعزیرات می فرماید: .
رئیس مسلمانان اجازه ندارد قاضی منصوب كند، مگر آن كه از مجتهد اجازه بگیرد و در صورت امكان بر قاضی هم واجب است به مجتهد رجوع كند و سپس حكم نماید
هرگاه مجتهد منصوب از طرف سلطان به حدی حكم كند، واجب است آن حد اجرا شود. البته در صورتی كه آن سلطان امام معصوم(علیه السلام) باشد.[ كشف الغطاء ، ص 421] .
شیخ انصاری (ره): .
هر چه كه بر نظر امام معصوم متوقف است و احتمال دهیم كه به نظر فقیه زمان (در حال غیبت) بستگی دارد، واجب است كه در آن مورد به فقیه مراجعه كنیم.
دلیل این مدعا، روایتی است كه در آن آمده: من فقیه را حاكم قرار داده ام و این جعل حاكمیت همانند جعل حاكم منصوب در زمان پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) است، بلكه می توان گفت ظاهر این كلام معصوم (من او را حاكم گردانیدم) آن است كه بر عموم مردم واجب است در تمامی امور حكومتی به او رجوع كنند، چنان كه اگر در كلام هر سلطانی چنین جمله ای كه ( من او را حاكم كردم) دیده شود، تمام ملّت خود را ملزم می دانند كه در امور حكومتی به او رجوع كنند. پس جمله «انی جعلته حاكماً؛ فقیه را حاكم قرار دادم» به قضاوت او اختصاص ندارد.[ مكاسب محرمه، ص 154]
شیخ انصاری (ره) در مسئله جواز بیع عین موقوفه ای كه در شرف خراب شدن است، در كتاب بیع فرموده:
متولی فروش عین موقوفه افرادی هستند كه در آن ایام هستند، و چون عین موقوفه مربوط به تمامی نسل ها می باشد، باید قیم نسل های بعد كه شخص فقیه می باشد، آن را اجازه بدهد».[ مكاسب محرمه، ص 169.]
28. ایشان در مورد جایزه ای كه از جائر گرفته و نمی داند صاحب آن كیست، در كتاب مكاسب فرموده:
اگر تحقیق برای یافتن صاحب مال مخارجی داشته باشد، مثل دست مزد برای كسی كه صدا بزند و اعلام كند، ظاهراً این مخارج بر كسی كه جایزه گرفته واجب نیست، بلكه حاكم این را بر عهده می گیرد و به ولایت از طرف صاحب مال خرج می كند و از عین مالی كه جایزه گرفته شده، حقوق اعلام كننده را می پردازد. سپس اگر صاحب مال پیدا نشد، بقیه را صدقه می دهد.[ مكاسب محرمه ،ص 70]
29. شیخ انصاری (ره) در مورد تصرف در اموال یتیم در كتاب بیع آورده است:
اگر فقیهی كاری را بر عهده گرفت بر اساس نظر خود می تواند در مال یتیم تصرف كند و دیگران اجازه ندارند مانع اقدامات او شوند، هر چند هنوز او عملاً كار را شروع نكرده باشد؛ زیرا بر عهده گرفتن فقیه مثل بر عهده گرفتن امام می باشد، بنابراین، اگر شخص دیگری بخواهد آن را بر عهده بگیرد، همانند دخالت در كاری است كه امام انجام آن را پذیرفته است.[ مكاسب محرمه ، ص 157[
برچسب ها : نظریه ولایت فقیه ،ولایت فقیه در بیانات علما ،شیخ انصاری ،صاحب جواهر ،شهید اول ،شهید ثانی ،محقق حلی ،علامه حلی ،شیخ مفید ،شیخ طوسی ،سید مرتضی ،کاشف الغطا ،ابن ادریس حلی ،ابن حمزه ،ابن براج ،سلار ،ابو صلاح حلبی ،میرزای قمی ،سید مجاهد ،محقق کرکی ،فخرالمحققین حلی ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
|
جمعه 16 دی 1390
بازخوانی اندیشه سیاسی اسلام
"ولایت"
نویسنده:
محمود سواری
مدرسه علمیه امام خمینی (ره)
دیماه 90 ـ سال جهاد اقتصادی
محرم الحرام 1434 هـ ق
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد ازلی را خدای سرمدی سزاست هم او که ابتداء به خلـق نمود تا گنج نهان معرفت خویش را آشکار نماید و انسان را لایق این گنج دانست و در میان نسل آدم عقل کامل را به ودیعه نهاد و او رادر روزگاری بس ظلمانی از صلب فرزندان آدم خارج نمود و درود بی پایان و تحیات خاصه الهی به وجود انسانی عقل کامل حضـرت ختمی مرتبت محـمـد مصطـفی (صلی الله علیه و آله و سلم) و وصـی گرام و اهـل بیتـش عظامش باد .
چکیده
حکومت و نظریات پیرامون آن از سالیان اولیه تشکیل جامعه مطرح و مورد مناقشه بود . در این میان نظریه حکومت اسلامی از مهمترین و اثرگزارترتین این اندیشه ها و نظریات در یک قرن اخیر است که به وسیله امام راحل و انقلاب اسلامی ایران ظهوری نو و حضوری مستحکم یافت .
آنچه پیش روی شما خوانندگان محترم قرار دارد بازخوانی این اندیشه سیاسی اسلام است . اندیشه ای که بسیاری به علت های متفاوت آن را انکار یا تضعیف می نمایند .
این مقاله تلاش دارد تا این اندیشه مستحکم اسلامی را بازخوانی نموده و بدین وسیله استحکام این نظریه را در بعد استدلالی به نمایش گذارد . مقاله حاضر براساس تحقیق کتابخانه ای تالیف گردیده است و به اکثر کتب فقهی مشهور مراجعه نموده است .
کلید واژه ها :
ولایت ، حکومت اسلامی ، قانون ، ولایت فقیه ، سیاست ، امام خمینی ، شیخ مرتضی انصاری
ضرورت حکومت
آیا تشکیل حکومت و ایجاد نظام مدون اجتماعی برای مدیریت و هدایت یک امت ضرورت اجتماعی است یا آنکه ایجاد یک حکومت در زمان و شرایط خاصی ضرورت پیدا می کند و پس از طی این زمان و ایجاد شرایط جدید نیاز به حکومت بر طرف می گردد ؟
آنچه که انسان با جستجو د رآثار اندیشمندان مسلمان و غیر مسلمان مشاهده می کند و جامعه شناسان نیز بدان اشاره کرده اند و استدلال هایی را نیز مطرح نمودند ، ضروری بودنایجاد یک حکومت و نظام مدون است که بتواند جامعه را مطابق فرهنگ و تمدن خویش مدیریت نماید و این امت را در مسیر پیشرفت و توسعه در ابعاد مختلف خویش قرار دهد و استقلال و تمامیت یک کشور را حفظ نماید و از تعرض دشمنان در تمامی ابعاد متصور جلوگیری نماید .
از نظر افلاطون «ارتقای به سطح والای زندگی فرد، بدون دولت امكان پذیر نیست و ارسطو این حقیقت را از مظاهر طبیعی حیات بشری شمرد و می گوید: «دولت از مقتضیات طبع بشری است؛ زیرا انسان بالطبع موجود اجتماعی است و كسی كه قائل به عدم لزوم دولت است، روابط طبیعی را ویران می كند و خود یا انسانی وحشی است یا از حقیقت انسانیت خبر ندارد»السیاسه، ترجمه احمد لطفی، صفحه 96.
و در عصر حاضر تمامی انسان ها به ضرورت وجود حکومت معترف هستند و می دانند بدون وجود یک مرکز حاکمیتی معین نمی توان نظم را در در یک جامعه حفظ کرد و یک جامعه به دلیل نبود حکومت از پیشرفت و توسعه محروم می گردد ، پس دیگر نیازی برای استدلال به جود یک حکومت در عصر حاضر نیست .
اما آنچه محل اختلاف نظر اندیشمندان یک امت است نوع جکومت و روش انتخاب و انتصاب حاکم است ، به گونه ای که هرشخص در این مسئله برای خویش نظریه ای متفاوت از نظر سایرین را دارد و آن را بهترین و اثر گذارترین نوع حکومت می داند . برخی دموکراسی و برخی دیگر سلطنت مطلقه و برخی نیز سلطنت مشروطه را بهترین شیوه حکومت می دانند .
گروهی حکومت و سیاست را از دیانت جدا می دانند و برخی دیگر نیز این دو را مقرون به یک دیگر و گروهی هم آن دو را متضاد می دانند . گروهی حق حاکمیت را به کارگران و برخی به سرمایه داران و برخی نیز سیاست مدارن و گروهی برای خداوند می دانند . و در نوع انتخاب برخی حاکم را انتخابی و برخی دیگر انتصابی می دانند و بسیاری از اختلاف های دیگر .
نظر اسلام
اسلام به عنوان دین و مکتبی که جامعیت آن در مباحث دیگر ثابت شده است و اکنون برای ما مفروض است ،برای حکومت و سیاست ، نظریه ای مختص به خویش را مطرح نموده ست که در صدر اسلام اجرا شد و جهانیان نیز شاهد اثرات اجرای این حکومت بوده اند به گونه ای که تمدنی بزرگ را ایجاد کرد که تاثیر شگرفی بر تمامی جهان گذاشت و تا کنون نیز تمدنی به وسعت و اقتدار آن تمدن ایجاد نشد .
این نظریه که در اسلام تحت عنوان ولایت مطرح می گردد و در زمان غیبت از آن به عنوان ولایت فقیه نام می برند نظریه ای است مطابق هستی شناسی و جهان بینی اسلام است که بر اساس آن پایه ریزی شده است . و اکنون که بطلان علمی و عملی سایر نظرات در حوزه حکومت و سیاست اثبات شده و قابل مشاهده است لازم است این نظریه را با خوانی کرده و با مبانی آن آشنا شد تا بتوان بهتر در مسیر اجرای آن قدم برداشت .
ولایت فقیه از موضوعاتى است كه تصور آنها موجب تصدیق مىشود، و چندان به برهان احتیاج ندارد. به این معنى كه هر كس عقاید و احكام اسلام را حتى اجمالًا دریافته باشد چون به ولایت فقیه برسد و آن را به تصور آورد، بىدرنگ تصدیق خواهد كرد و آن را ضرورى و بدیهى خواهد شناخت. اینكه امروز به ولایت فقیه چندان توجهى نمىشود و احتیاج به استدلال پیدا كرده، علتش اوضاع اجتماعى مسلمانان عموماً، و حوزههاى علمیه خصوصاً مىباشد.3
ما معتقد به «ولایت» هستیم؛ و معتقدیم پیغمبر اكرم (ص) باید خلیفه تعیین كند و تعیین هم كرده است. «1» آیا تعیین خلیفه براى بیان احكام است؟ بیان احكام خلیفه نمىخواهد. خود آن حضرت بیان احكام مىكرد. همه احكام را در كتابى مىنوشتند، و دست مردم مىدادند تا عمل كنند. اینكه عقلًا لازم است خلیفه تعیین كند، براى حكومت است. ما خلیفه مىخواهیم تا اجراى قوانین كند. قانون مجرى لازم دارد. در همه كشورهاى دنیا این طور است كه جعل قانون به تنهایى فایده ندارد و سعادت بشر را تأمین نمىكند. پس از تشریع قانون، باید قوه مجریهاى به وجود آید. در یك تشریع یا در یك حكومت اگر قوه مجریه نباشد، نقص وارد است. به همین جهت اسلام همان طور كه جعل قوانین كرده، قوه مجریه هم قرار داده است. «ولىِّ امر» متصدى قوه مجریه قوانین هم هست. اگر پیغمبر اكرم (ص) خلیفه تعیین نكند، فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ «1». «رسالت» خویش را به پایان نرسانده است. ضرورت اجراى احكام و ضرورت قوه مجریه و اهمیت آن در تحقق رسالت و ایجاد نظام عادلانهاى كه مایه خوشبختى بشر است سبب شده كه تعیین جانشین مرادف اتمام رسالت باشد.4
دلیل دوم : نقض غایت خلقت
دلیل دیگری که می توان برای اثبات ولایت و حاکمیت حکومت اسلامی نگاشت نقض غایت خلقت است . در این دلیل با توجه به وجود غایت و هدف برای خلقت که در کلام بدان پرداخته شده و از بدیهیات موجود در قرآن است ضرورت اقامه دین حق و حاکمیت دین کامل ، استدلال می گردد :
در این استدلال این چنین می آید
عالم خلقت دارای هدفی است که همان کمال انسان و تربیت جامعه آرمانی می باشد و اگر این هدف محقق نگردد خلقت این عالم بیهوده و خالی از حکمت است برهمگان واضح است این مسئله تنها زمانی محقق می گردد که دین مبین که برنامه ای است کامل برای هدایت ، اجرا گردد و تمامی قوانین آن با دقت تام اجرا و مورد تبعیت قرار گیرد . و امر مستلزم تشکیل حکومت اسلامی می باشد . حال اگر این حکومت شکل نگیرد آیا خلقت به هدف و غایت خویش دست می یابد .یا آنکه نه تنها محقق نمی گردد بلکه در مسیری غیر از مسیر معین حرکت می نماید و از این هدف دور و دورتر می گردد .
ماهیت و كیفیت قوانین اسلام
هنگامی که انسان به احکام دین اسلام مراجعه می نماید و آنها را مرد بررسی قرار می دهد با احکام و دستوراتی متفاوت برخورد می کند ، فرامینی که برای تمامی بخش های زندگی انسان در این دنیا و به جهت سعادت دنیوی و اخروی انسان بیان شده اند و این فرامین بگونه ای است که می توان یک حکومت و جامعه را به شیوه ای دینی اداره نماید . احکامی که دارای ماهیت مالی ، جزایی ، سیاسی و حقوقی می باشند در این میان بسیار هستند .
وجود این احکام بر این امر دلالت می کند که اسلام دینی جامع و کامل است که برای برقراری حکومت اسلامی آمده است و بدون وجود حکومت وجود این دستورات الهی عبث و بیهوده خواهد بود .چرا که ای احکام تنها زمانی قابلیت اجرا و ضمانت لازم برای ایجاد انسان کامل را دارد که حکومتی تشکیل شود تا تصدی اجرای آن را برعهده گیرد .
امام راحل در بیان این دلیل اینگونه می فرمایند :
دلیل دیگر بر لزوم تشكیل حكومت، ماهیت و كیفیت قوانین اسلام (احكام شرع) است. ماهیت و كیفیت این قوانین مىرساند كه براى تكوین یك دولت و براى ادارۀ سیاسى و اقتصادى و فرهنگى جامعه تشریع گشته است.
اولًا، احكام شرع حاوى قوانین و مقررات متنوعى است كه یك نظام كلى اجتماعى را مىسازد. در این نظام حقوقى هر چه بشر نیاز دارد فراهم آمده است....
ثانیاً، با دقت در ماهیت و كیفیت احكام شرع در مىیابیم كه اجراى آنها و عمل به آنها مستلزم تشكیل حكومت است؛ و بدون تأسیس یك دستگاه عظیم و پهناور اجرا و اداره نمىتوان به وظیفۀ اجراى احكام الهى عمل كرد. کتاب ولایت فقیه ، امام خمینی ، ص 29 - 30
اکنون که برای ضرورت وجود حکومت اسلامی دلایلی ذکر شد به بررسی مهمترین و جامع ترین مدل های ارائه شده جهت حکومت اسلامی می پردازیم . شاید بتوان با قاطعیت گفت کارآمد ترین مدل از انواع مدل های ارائه شده برای حکومت اسلامی نظریه ولایت فقیه باشد نظریه ای که در راس آن حاکمی قرار می گیرد آشنایی با دین خدا و حکومت می کنند بنا بر دین خدا .
برای حکومت اسلامی مدل هایی گوناگون ارائه شده که همه آن ها در اصل اجرای قوانین اسلامی و تدوین قانون بر اساس اسلام مشترک بوده اند اما هرکدام شیوه ای را ارائه می نمودند و بدان شیوه تاکید می کردنند مانند : مشروطه اسلامی ، نظام پارلمانی اسلامی و ... اما در هیچکدام عالم اسلامی در راس حکومت نبوده است .
ولایت فقیه مدلی بوده که از دیر باز در کتب علماء بدان اشاره گشته اما تا قرن سابق هیچیک از علما آن را به صورت مدون و ترتیب یافته ارائه نداده بودند تا آنکه امام راحل در درس خارج فقه خویشبا آغاز کتاب البیع این مسئله را به صورت مدون و کامل ارائه کردند و سپس برای اجرای آن کمر همت بستند .
برچسب ها : سیاست ،ولایت ،فقاهت ،ولایت فقیه ،اندیشه ،اندیشه سیاسی اسلام ،بازخوانی ،اثبات حکومت ،حکومت اسلامی ،ادله اثبات حکومت اسلامی ،ماهیت احکام اسلامی ،نظریه سیاسی اسلام ،حکومت قانون ،قانون گرایی ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
|
جمعه 16 دی 1390
معنای ولایت مطلقه
همگی با کلمه ولایت مطلقه فقیه آشنا هستند و بسیار آن را شنیده اند اما افراد کمی هستند که با این مفهوم به صورت دقیق و متقن آشنا باشند . بسیاری این مفهوم را بی حد و حصر دانستن اختیارات ولی فقیه برایر می دانند و می گویند ولی فقیه با توجه به ولایتی که دارد می تواند هرعملی را هرچند که بر خلاف قانون باشد اجرا نماید و نوعی استبداد و سلطه و دیکتاتوری را از آن برداشت می کنند و بر اساس این برداشت خود ولایت فقیه را منافی با قوانین الهی و شریعت مقدسه می بینند و به خاطر تزاحم با حقوق بشر آنرا محکوم می نمایند بی آنکه بدانند که برداشت ایشان از این مفهوم برداشتی باطل و ناصواب است .
در این بخش به تبین سومین مفهوم ولایت که همان اطلاق است می پردازیم . مفهومی که دارای دومعنای فقهی و حقوقی است .
كلمه مطلقه در دو اصطلاح متفاوت كاربرد دارد: یكی در اصطلاح حقوق اساسی و دیگری دراصطلاح فقهی.
مراد ازمطلقه در حقوق اساسی وصفی برای حكومت های خود كامه است كه خود را فراتر از هر قانونی و قاعده ای می خواهند و حاكم خود را در چارچوبی به نام قانون محصور و مفید نمی دانند در برابر نظام های مشروطه كه حوزه اختیارات حاكم مشروط به حدود و ثغور قانون است.
در اصطلاح علم حقوق و سیاست, حكومت مطلقه در بسیاری از موارد به معنای حكومت استبدادی به كار می رود. یعنی حكومتی كه پایبند به اصول قانونی نبوده, هر زمان كه بخواهد به حقوق اتباع خود تجاور می نماید. جعفری لنگرودی, محمد جعفر, ترمینولوژی علم حقوق, ص 250 ـ 249
برخی چنین تصور می كنند كه مراد از ولایت مطلقه همان نظام های بی قانون و حكمرانان فراقانون است كه در حقوق اساسی مورد اشاره قراردارند و در مقابل آن ها نظام های جمهوری و حاكمان قانون مدار است.
این در حالی است كه حتی اعمال ولایت و تصرفات پیامبران و ائمه ـ علیه السلام ـ نیز مقید به قیود و شروط معینی است و مطلق از جمیع جهات نیست و هیچ یك از معصومین نمی تواند مردم را به انجام كار های خلاف شرع امر كرده یا آنان را از انجام واجبات الهی نهی كند. وقتی كه اعمال ولایت خداوند و معصومین ـ علیه السلام ـ این چنین مقید و محدود باشد, تكلیف ولی فقیه نیز به طریق اولی معلوم خواهد بود.
حضرت امام در این خصوص می فرماید:
«اسلام بنیانگذار حكومتی است كه در آن نه شیوه استبداد حاكم است كه آراء و تمایلات نفسانی یك تن را بر سراسر جامعه تحمیل كند و نه شیوه مشروطه و جمهوری كه متكی بر قوانینی باشد كه گروهی از افراد جامعه برای تمامی آن وضع می كنند. بلكه حكومت اسلامی نظامی است ملهم و منبعث از وحی الهی كه در تمام زمینه ها از قانون الهی مدد می گیرد و هیچ یك از زمامداران و سرپرستان امور جامعه را حق استبداد رای نیست. تمام برنامه هایی كه در زمینه زمامداری جامعه و شئون و لوازم آن جهت رفع نیازهای مردم به اجرا در می آید باید بر اساس قوانین الهی باشد. این اصل كلی حتی در مورد اطاعت از زمامداران و متصدیان امر حكومت نیز جاری و ساری است. بلی این نكته را باید بیفزاییم كه حاكم جامعه اسلامی می تواند در موضوعات بنابر مصالح كلی مسلمانان یا طبق مصالح افراد حوزه حكومت خود عمل كند, این اختیار هرگز استبداد به رای نیست, بلكه در این امر مصلحت اسلام و مسلمین منظور شده است. پس اندیشه حاكم جامعه اسلامی نیز همچون عمل او تابع مصالح اسلام و مسلمین است.»ولایت فقیه ص 43
منظور از ولایت مطلقه, هرگز مطلقه به معنای استبدادی و رها از هر گونه ضابطه و معیار نیست كه اگر چنین معنایی برای ولایت فقه تصور شود, با شرط عدالت در ولایت فقیه سازگار نیست. اساسا چنین معنایی با اساس حكومت در اسلام كه به معنای حكومت دین و قانون اسلام است سازگار نبوده حتی پیامبر و امامان معصوم نیز از چنین ولایت و توسعه اختیاراتی برخوردار نیستند.
مفهوم دیگر اصطلاح «مطلقه» مفهومی است كه در اصطلاح فقه و كلام اسلامی مورد نظر است.
از نظر كلامی و از دیدگاه نظریه مشروعیت الهی, چون در عصر غیبت ولی فقیه جانشین پیامبر, و ائمه ـ علیه السلام ـ و امام عصر ـ عجل الله تعالی و فرجه الشریف ـ محسوب می شود لذا همه اختیارات حكومتی كه رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و ائمه اطهار ـ علیه السلام ـ از آن برخوردار بوده و هم اكنون امام زمان ـ عجل الله تعالی و فرجه الشریف ـ نیز از آن برخوردارند, فقیه واجد شرایط نیز صاحب آن اختیارات است.
از نظر فقهی نیز روایاتی كه در مورد ولایت فقیهان به آن ها استناد شده است, قیدی برای این ولایت و جانشینی نیاورده اند و در لسان ادله, اطلاق ولایت و اختیارات استفاده می شود.
بنا بر این در حوزه فقه و كلام اسلامی مراد از ولایت مطلقه اختیارات و مسئولیت های فراگیر فقه در چارچوب مصالح اسلام و مسلمین است, به این معنا كه فقیه در تأمین مصالح عالیه اسلام و جامعه اسلامی مبسوط الید است و مفید به قیودی كه او را از تأمین مصالحی كه باید تأمین شود باز دارد, نیست. همان اختیاراتی كه معصوم ـ علیه السلام ـ داشت و بر اساس آن جامعه اسلامی را به سمت مصالح عمومی جامعه اسلامی و اهداف حكومت اسلامی رهنمون می ساخت.
حضرت امام خمینی ـ قدس سره ـ در بحث ولایت فقیه تصریح می كند كه منظور از ولایت فقها در عصر غیبت, تمامی اختیارات پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله و سلم ـ و ائمه اطهار ـ علیه السلام ـ كه به حكومت و سیاست بر می گردد برای فقه عادل نیز ثابت است. امام خمینی, كتاب البیع, ج2, ص 467
و می فرماید: «در باب حوزه اختیار حكومت نیز بی گمان هر اندازه كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و اله و سلّم ـ و امامان معصوم ـ علیه السلام ـ در اداره جامعه اختیار داشته اند, ولی فقیه هم دارد. امام خمینی, ولایت فقیه, ص 39.
پس باید گفت مراد از ولایت مطلقه فقیه این است كه ولی فقیه در تأمین مصالح لازم الاستیفای جامعه اسلامی كاملاً مبسوط الید بوده هیچ امری نمی تواند وی را از این مهم منع نماید.
حضرت امام ـ رحمه الله علیه ـ همچنین در جایی می فرماید:
«ولی فقیه می تواند حج و هر امر عبادی یا غیر عبادی را كه مخالف مصالح اسلام است, تعطیل نماید و قراردادهایی كه چنین اند یك طرفه لغو نماید».
برچسب ها : تفسیر ولایت مطلقه ،معنای مطلقه ،ولایت مطلقه فقیه ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
جمعه 16 دی 1390
بررسی شرایط ولی فقیه
پس از اثبات ولایت فقیه در تفکر شیعه لازم است خصوصیات این اشخاصمورد بررسب قرار گیرد .
فقاهت
اولین شرطی که شخص برای احراز مقام ولایت داشتن مقام اجتهاد و فقاهت است که سابق بر این به صورت مفصل و دقیق مطرح گردید و اکنون به صورت مختصر بیان می شود :
فقیه در لغت به معنای صاحب فهم عمیق است و لی در اصطلاح به معنای شخصی است که توانایی استنباط مسائل شرعی و تطبیق فروع بر اصول را دارد و نیازمند تقلید از مجتهد دیگر نیست .
دلیل اینکه این شرط برای ولایت لازم است این است که شخص ولی عنوان اجرای قوانین اسلامی را دارد و فقاهت به معنای آشنایی با این قوانین است . امام خمینی در این باره می گوید :
چون حكومت اسلام حكومت قانون است، براى زمام دار علم به قوانین لازم مىباشد. چنانكه در روایت آمده است. نه فقط براى زمام دار بلكه براى همۀ افراد، هر شغل یا وظیفه و مقامى داشته باشند، چنین علمى ضرورت دارد. منتها حاكم باید افضلیت علمى داشته باشد. ائمۀ ما براى امامت خودشان به همین مطلب استدلال كردند كه امام باید فضل بر دیگران داشته باشد. اشكالاتى هم كه علماى شیعه بر دیگران نمودهاند در همین بوده كه فلان حكم را از خلیفه پرسیدند نتوانست جواب بگوید، پس لایق خلافت و امامت نیست. فلان كار را بر خلاف احكام اسلام انجام داد، پس لایق امامت نیست. و ... «قانوندانى» و «عدالت» از نظر مسلمانان شرط و ركن اساسى است. چیزهاى دیگر در آن دخالت و ضرورت ندارد.
عدالت
عدالت در لغت به معنای دادکردن، دادگر بودن، انصاف داشتن، دادگری و عدالت اجتماعی عدالتی است که همة افراد جامعه از آن برخوردار باشند.[1]
از نظر لغوی عدل در مقابل ظلم و به معنای احقاق حق و اخراج حق از باطل است و امر متوسط میان افراط و تفریط را نیز عدل گویند[6]. در تفسیر نمونه ذیل ایة 90 نحل آمده عدل به معنای واقعی کلمه آن است که هر چیزی در جای خود باشد؛ یعنی دادن حق هر صاحب حق[7].
شهید مطهری در کتاب عدل الهی چهار برداشت از عدل را بیان می کند:
1. موزون بودن: یعنی رعایت تناسب یا توازن میان اجزای یک مجموعه؛ واژة اقتصاد نیز در فرهنگ اسلامی به معنای رعایت حد وسط و اعتدال ذکر شده است و اساس اقتصاد اسلامی بر مبنای رعایت اعتدال است.
2. تساوی و رفع تبعیض: یعنی رعایت مساوات بین افراد هنگامی که استعدادها و استحقاق های مساوی دارند، مانند: عدل قاضی.
3. رعایت حقوق افراد ودادن پاداش و امتیاز بر اساس میزان مشارکت آنها مانند: عدالت اجتماعی.
4. رعایت استحقاق ها: این معنی از عدل عمدتاً مربوط به عدالت تکوینی و از خصوصیات باری تعالی است.
امام خمینی در باره عدالت ولی فقیه می فرمایند :
زمام دار بایستى از كمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار و عادل باشد؛ و دامنش به معاصى آلوده نباشد. كسى كه مىخواهد «حدود» جارى كند، یعنى قانون جزاى اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدى بیت المال و خرج و دخل مملكت شود، و خداوند اختیار ادارۀ بندگانش را به او بدهد، باید معصیت كار نباشد «لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ.» ولایت فقیه (امام خمینى)؛ ص: 49
برچسب ها : شرایط ولی قفیه ،چه کسی ولی فقیه است ؟ ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
|
جمعه 16 دی 1390
ادله اثبات ولایت فقیه
آنچه در ذیل می آید ادله ای است که معتقدین به ولایت فقیه برای اثبات ولایت برای فقهاء اسلامی بدان تمسک می کنند . این ادله به سه قسم ادله عقلی ، ادله نیمه عقلیو ادله نقلی و روایی تقسیم می شوند . لازم به ذکر است این ادله هیچگونه نظری به اطلاق یا تقیید مفهوم ولایت فقیه ندارند و تنها اصل ولایت را برای فقیهان اثبات می کند .
برای اتقان و دقت دلایل عقلی از دلایلی استفاده می نمائیم که آیت الله جوادی آملی و آیت الله مصباح یزدی برای اثبات ولایت فقیه بیان کرده اند .
دلیل عقلی
برهان عقلی بر ضرورت ولایت فقیه در عصر غیبت ، نظیر برهان بر نبوت و امامت است ؛ زیرا آنچه که اثبات کننده ی نبوت عامه است ، یکی نیاز بشری به قوانین الهی است و دیگر نیاز به وجود فردی است که به دلیل مسانخت و هم جنسی با انسان ها ، ضمن اسوه بودن توان تدبیر و اجرای همه قوانین الهی را داشته باشد.
اثبات امامت عامه نیز با همان دو اصل ، یعنی احتیاج انسان به قوانین الهی و نیاز به رهبری اجتماعی است، زیرا هر چند که با رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تشریع قوانین الهی به اتمام می رسد ، لیکن بسیاری از عمومات و اطلاقات ، تخصیص و یا تقیید یافته و علم به آنها در نزد کسی است که به منزله جان نبی در ارتباط باطنی با نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می باشد. از این رو بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم نیاز به شخصی است که هم آگاه به قوانین اسلامی باشد و هم عهده دار ولایت و سرپرستی اجتماع باشد ، اما در زمان غیبت بعد از آن که بیان مقیدات و مخصصات شریعت نبوی به حد نصاب رسید، دیگر کمبودی در بخش قوانین احساس نمی شود، لیکن این مقدار ، جوامع انسانی را از انسان قانون شناس و امینی که عهده دار سرپرستی و اجرای قوانین باشد ، بی نیاز نمی کند . این نیاز همان امری است که ضرورت ولایت فقیه عادل و مدیر مدبر را در زمان غیبت امام زمان (عج) اثبات می کند. (آیت ا... جوادی آملی ؛ ولایت فقیه ؛ رهبری در اسلام ؛ قم : نشر فرهنگی رجاء ، چاپ اول ،1367- صص 8-127)
دلیل دوّم عقلى
این دلیل نیز از مقدمات ذیل تشكیل مىشود:
الف ـ ولایت بر اموال و اعراض و نفوس مردم، از شئون ربوبیت الهى است و تنها با نصب و اذن خداى متعال مشروعیت مىیابد.
ب ـ این قدرت قانونى و حق تصرف در اعراض و نفوس مردم، از جانب خداى متعال به پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) وامامان معصوم(علیهم السلام) داده شده است.
ج ـ در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محروماند یا باید خداوند متعال از اجراى احكام اجتماعى اسلام صرف نظر كرده باشد یا اجازه اجراى آن را به كسى كه اصلح از دیگران است داده باشد.
د ـ امّا این كه خداوند در زمان عدم دسترسى جامعه به رهبر معصوم، از اجراى احكام اجتماعى اسلام صرف نظر كرده باشد مستلزم ترجیح مرجوح و نقض غرض و خلاف حكمت است؛ بنابراین فرض دوّم ثابت مىشود كه ما به حكم قطعىِ عقل كشف مىكنیم اجازه اجراى احكام اجتماعى اسلام توسّط كسى كه اصلح از دیگران است داده شده است.
هــ فقیه جامع الشرایط، یعنى فقیهى كه از دو ویژگى تقوا و كارآیى در مقام مدیریت جامعه و تأمین مصالح آن برخوردار باشد صلاحیتش از دیگران براى این امر بیش تر است.
پس: فقیه جامع الشرایط همان فرد اصلحى است كه در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محروماند از طرف خداى متعال و اولیاى معصوم(علیهم السلام) اجازه اجراى احكام اجتماعى اسلام به او داده شده است. آیت الله مصباح ، ولایت فقیه ص 93
در روایات
بخش دوم دلایل برای اثبات ولایت فقیه دلایل نقلی و روایاتی است که از اهل بیت (علیهم السلام) نقل شده اند .
این روایات روایاتی هستند که علما ء و فقها را به عنوان امناء ، خلفاء و وارثان معرفی می نمایند و به عموم مردم امر می کنند که در مسائل جاری و مهم زندگی به ایشان مراجعه نمایند . در این روایات که مستمسک اهل علم و معتقدین به ولایت فقیه است ، علما به عنوان جانشینان ائمه معصوم (علیهم السلام) معرفی شده اند که با توجه به اطلاق و عدم تخصیص می توان گفت این جانشینی در مسئله حکومت و ولایت بر مردم نیز جاری می گردد .
این روایات از نظر سندی و ظهور در بسیاری ازکتب مورد بررسی قرار گرفته اند ولیکن به دلیل طولانی شدن کلام از بحث پیرامون آنها خوددارای نموده و تنها به بیان اصل روایات بسنده می نمائیم .
1ـ روایتى كه در بین فقهاء به «توقیع شریف» مشهور است. این توقیع را عالم بزرگ و كم نظیر شیعه، مرحوم شیخ صدوق در كتاب اكمال الدین خود آورده است. این توقیع در واقع پاسخى است كه حضرت ولى عصر امام زمان(علیه السلام) در جواب نامه اسحاق بن یعقوب مرقوم داشته اند. اسحاق بن یعقوب در این نامه سؤالاتى را به محضر شریف آن حضرت ارسال داشته كه از جمله آنها این است كه در مورد «حوادث واقعه» كه در زمان غیبت پیش خواهد آمد وظیفه ما چیست؟ آن حضرت در این باره مىفرمایند:
وَ اَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةِ فَارْجِعُوا فِیهَا اِلَى رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَاِنَّهُمْ حُجَّتِى عَلَیكُمْ وَ اَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَیهِمْ1. اكمال الدین، ج 1، ص 483.
و امّا رخدادهایى كه پیش مىآید پس به راویان حدیث ما مراجعه كنید زیرا آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر آنان هستم.
در اینروایت دو کلمه مبهم وجود دارد که اگر معنای دقیق آنها مشخص گردد می توان به وسیله آن ولایت فقیه را ثابت نمود :
الف : حوادث الواقعه:
این عبارت که در روایت آمده است ت حدودی مبهم است و نیاز مند توضیح و تبین می باشد :
با دقت در متن روایت و همچنین زمان صدور روایت از امام معصوم می توان منای این عبارت را به درستی فهمید :
حوادث واقعهد در لغت به معنای رویدادهای است که در اجتماع و میان مردم واقع می گردد و شامل تمامی مسائل شرعی و اجتماعی می گردد . اکنون که معنای لغوی این عبارت واضح شد لازم است ببینیم آیا مراد اسحاق ابن یعقوب چه بوده آیا مردا ایشان تنها احکام شرعی بوده یا آنکهمسئله ای فراتر از این بوده است .
آنچه واضح است این است که مرد آن روزگار بر این مسئله که احکام شرعی خویش را از چه کسی بپرسند هیچ اختلافی نداشتند و همه می دانستند این مسائل را در صورت در دسترس بودن شخص امام از ایشان و در صورتی که به دلایل مختلفه به امام دسترسی نداشتند از علما و فقها مورد تاید امام درخواست نمایند پس با این قرینه نمی توان گفت که مراد سوال کننده احکام شرعی بوده چرا که پاسخ واضح است و خود او هم این را می دانسته و اگر این سوالش درباره احکام باشد تحصیل علمی است که می دانسته ، پس مراد او چیز دیگری است .
آیت الله مصباح در این بار می فرمایند :
سؤال اسحاق بن یعقوب از محضر حضرت ولى عصر(علیه السلام) در واقع این است كه در مورد مسائل و مشكلات اجتماعى جامعه اسلامى كه در زمان غیبت شما پیش مىآید وظیفه ما چیست و به چه مرجعى باید مراجعه كنیم؟ و آن حضرت در جواب مرقوم فرمودهاند كه در این مورد به «راویان حدیث ما» مراجعه كنید ولایت فقیه ص 99
شیخ انصاری در توضیح این بند در کتاب مکاسب می گویند :
مقصود از «الحوادث الواقعة» مطلق اموری است که مرتبط با شؤون عامّه است و میباید از دیدگاه عُرف، عقل و شرع به مقامات مسؤول مراجعه شود و تنها، مربوط به پرسش مسائل شرعی نیست؛ زیرا ظاهر عبارت آن است که مراجعه به وی ـ فقیه جامع شرایط ـ برای آن است تا او درباره آن تصمیم بگیرد و اقدام کند، نه آن که تنها حکم شرعی آن را بیان دارد. .
شاهد دیگر بر این مدّعی، تعلیلی است که در توقیع آمده است: «فإنّهم حجّتی علیکم و أنا حجّةاللّه». این میرساند که حجیّت نظر و رأی مسؤولان در تصمیمگیریها از مقام منصوب بودنشان نشأت گرفته که در جهت زعامت و سیاستمداری میباشد و گرنه باید بگوید: «فإنّهم حججاللّه علیکم»؛ زیرا حجیّت نظر و فتوای مجتهد در مسائل شرعی فرعی، از مقام استنباط وی از کتاب و سنّت نشأت گرفته، نه از مقام منصوب بودنش از سوی امام زمان علیهالسلام .
سومین شاهد آن که مراجعه به فقها در مسائل شرعیِ فرعی، چیزی نبود تا بر کسی مانند اسحاقبن یعقوب ـ که از مشایخ کلینی است ـ پوشیده باشد، بلکه از بدیهیّات به شمار میرود و جای آن نبوده تا در نامهای درخواست روشن شدن آن را نماید؛ آن هم با این تعبیر «مَسائِل أُشکِلَت عَلَیَّ»؛ مسائلی که بر من مشکل نموده، و راه حلِّ آن برایم پوشیده است! مکاسب، ج3، ص 557-554 .
ب : رُوَاةِ حَدِیثِنَا : دومین عبارت این روایت است که نیازمند توضیح می باشد .و اگر اثبات شود که مراد این عبارت فقها و مراجع تقلید هستند مدعای مانیز ثابت می شود .
ممكن است كسى بگوید منظور از «راویان حدیث» هر كسى است كه مثلاً كتاب اصول كافى یا وسائل الشیعه یا هر كتاب روایى دیگر را بر دارد و احادیث و روایات آن را براى مردم بخواند و نقل كند. امّا با اندكى دقّت و توجّه معلوم مىگردد كه این تصوّر درست نیست. زیرا كسى كه در زمان ما مىخواهد از قول پیامبر(صلى الله علیه وآله) یا امام صادق و سایر ائمه(علیهم السلام) حدیث و روایتى را نقل كند باید به طریقى احراز كرده باشد كه این حدیث واقعاً از پیامبر یا امام صادق یا امام دیگر است، و در غیر این صورت حق ندارد و نمىتواند بگوید امام صادق چنین فرموده و اگر در حالى كه آن حدیث و روایت به هیچ طریق معتبرى برایش ثابت نشده معهذا آن را به امام صادق و یا سایر ائمه و معصومین(علیهم السلام) نسبت دهد از مصادیق كذب و افتراى بر پیامبر و امامان خواهد بود كه گناهى بزرگ است. به عبارت دقیق تر، اگر كسى بخواهد حدیثى را از پیامبر یا امامى نقل كند حتماً باید بتواند بر اساس یك حجّت و دلیل شرعى معتبر آن را به امام معصوم نسبت دهد. و واضح است كه این گونه نقل حدیث كردن نیاز به تخصّص دارد و تخصّص آن هم مربوط به علم پزشكى یا مهندسى یا كامپیوتر و سایر علوم نیست بلكه مربوط به علم فقه است و «فقیه» كسى است كه از چنین تخصّصى برخوردار است . آیت الله مصباح ، ولایت فقیه ص 99- 100
سایر روایات
2ـ روایت دیگرى كه مىتوان در اثبات ولایت فقیه به آن استناد كرد حدیثى است كه به مقبوله عمربن حنظله مشهور است. در این حدیث، امام صادق(علیه السلام) در بیان تكلیف مردم در حلّ اختلافات و رجوع به یك مرجع صلاحیت دار كه حاكم بر مسلمین باشد چنین مىفرماید:
«... مَنْ كَانَ مِنْكُمْ قَد رَوَى حَِدیثَنَا وَ نَظَرَ فِى حَلاَلِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ اَحْكَامَنَا فَلْیَرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَاِنِّى قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیكُمْ حَاكِماً فَاِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَم یَقْبَلْهُ مِنْهُ فَاِنَّمَا اِسْتَخَفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَ عَلَیْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَیْنَا كَالرَّادِّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ 1. اصول كافى، ج 1، ص 67؛ وسایل الشیعه، ج 18، ص 98.
... هر كس از شما كه راوى حدیث ما باشد و در حلال و حرام ما بنگرد و صاحب نظر باشد و احكام ما را بشناسد او را به عنوان داور بپذیرید. همانا من او را حاكم بر شما قرار دادم. پس هر گاه حكمى كرد و از او قبول نكردند، حكم خدا را سبك شمردهاند و ما را رد كردهاند و آن كس كه ما را رد كند خدا را رد كرده و رد كردن خدا در حدّ شرك به خداى متعال است.
3- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْمُؤْمِنِ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: اتَّقُوا الْحُكُومَةَ فَإِنَّ الْحُكُومَةَ إِنَّمَا هِیَ لِلْإِمَامِ الْعَالِمِ بِالْقَضَاءِ الْعَادِلِ فِی الْمُسْلِمِینَ لِنَبِیٍّ أَوْ وَصِیِّ نَبِیٍّ.
4- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ یَحْیَى بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ أَبِی جَمِیلَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع لِشُرَیْحٍ یَا شُرَیْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لَا یَجْلِسُهُ إِلَّا نَبِیٌّ أَوْ وَصِیُّ نَبِیٍّ أَوْ شَقِیٌّ.
الكافی (ط - الإسلامیة)؛ ج7، ص: 406
برچسب ها : اثبات ولایت فقه ،دلایل ولایت فقیه ،اثبات روایی ولایت فقیه ،اثبات عقلی ولایت فقیه ،
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
علوم تربیتی
اخلاق
جامعه شناسی
اندیشه اسلامی
حکمت و عرفان اسلامی
|
پنجشنبه 15 دی 1390
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و العاقبه للمتقین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
کلیات بحث
هنگامی که محرم می شود این سوال بسیار مطرح می شود که اثر و فایده روضه چیست . بهتر نیست که ما برای امام حسین علیه السلام هر سال یک بزرگ داشت برگزار کنیم که در اوج جلال و شکوه باشد .
در جواب این سوال باید گفت چهار نوع دلیل می توانیم برای این سوال بیان کنیم
یک قسم از پاسخ ها پاسخ ها و استدلال های کلامی است
قسم دیگر دلایل سیاسی مانند مبارزه با استکبار است
قسمت دیگر پاسخ های اجتماعی مانند حفظ فرهنگ و تمدن و تفکر شیعی است
نوع چهارم از پاسخ ها دلایل تربیتی است . که می توان آن را مهمترین دلایل دانست و آثار تربیتی روضه و اشک بر اهل بیت به ویژه امام حسین علیه السلام است .
اولین اثر این نوع مراسمات و برگزاری هیات ها انتقال مفاهیم دینی است
اثر دیگر این نوع مراسمات تصحیح جهان بینی حاکم بر افراد و جامعه است .
اثر دیگر گسترش عقلانیت میان افراد و جامعه است .چرا که در این مراسمات مباحث مطرح شده مباحثی است که دارای محتوایی عقلانی است و هدف از قیام امام حسین علیه السلام نیز گسترش عقلانیت و مبارزه با جهل بود .
اثر چهارم هدایت است چه بیار افرادی که در این گونه مراسمات هدایت شدند و مسیر زندگی خود را از ظلمت به نورانیت چرخاندند . چرا که روضه امام حسین و اشک ریختن بر ایشان به انسان نورانیت می دهد .
اثر پنجم تلطیف فضای عمومی می باشد در این مراسمات و بر اثر گریه بر سالار شهیدان قلب ها دارای لطافت می گردد و این لطافت به سایر افراد جامعه نیز سرایت می کنند .
اثر ششم گسترش همدلی میان جامعه است و این اثر در ماه مبارک هم مشهود است .
برچسب ها :
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
پنجشنبه 8 دی 1390
در سالهای اول ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد بود که هنوز خیلیها موضوع مشایی و انحرافات فکری این فرد و تأثیرگذاریش را درک نکرده بودند و نمیدانستند، چون هنوز چیزی در ظاهر پیدا نبود اما شما همان زمان هشدارش را به حلقهای از شاگردان و دوستانتان داده بودید؛ بعد که کمکم این انحرافات ظهور کرد، حضرتعالی هم خیلی صریح به میدان آمدید؛ مانند انحرافات در دوره سازندگی و اصلاحات که حضور شما در مقابله با انحرافات دوره اصلاحات بیشتر از سازندگی بود به این دلیل که حملات به مبانی دینی در دوره اصلاحات صریحتر شده بود با این تفاوت که آنجا شما از روی کار آمدن کسی حمایت نکرده بودید ولی در اینجا شما در پیروزی آقای احمدی نژاد نقش داشتید. برای همین بعضیها این توقع و انتظار را نداشتند که در خصوص رفتارهای این دولت شما اینقدر صریح موضع بگیرید.
بله، شاید علت اینکه من از اول از شخص حمایت صریح نکردم، تجربهای بود که راجع به اشخاص گذشته داشتم که وجود یک صفات مطلوب در فردی، معنایش این نیست که هیچ عیب و نقصی در کار نیست؛ آدم باید در حمایت از اشخاص محتاطانه برخورد کند. باید از کار تعریف کرد. تا کار، کار خوبی است آدم تعریف میکند، حمایت میکند، کمک میکند؛ اگر رفتار غلطی شد، با همان رفتار مخالفت میکند، انتقاد میکند. اینکه برخی میگویند نباید آن روز حمایت میکردیم، چنین انتظاری مبتنی بر اصول نیست. چون وقتی کسی کار خوبی انجام میدهد و ما هیچ نشانهای بر این نداریم که او نیت خیانت دارد، عقل و دین میگوید از چنین فردی باید حمایت کرد و البته هر جا انسان متوجه شد که این فرد پایش را از اصول و مبانی کج گذاشته، باز تکلیف دینی و عقل میگوید که باید برای جلوگیری از انحراف در برابرش ایستاد تا اصول حفظ شود.
ما میبینیم که شخصیت های سیاسی وقتی از یک فرد یا جریانی حمایت میکنند، معمولا به اشتباهاتش که میرسند در صدد توجیه برمی آیند تا به نوعی خرابتر نشود و به اصطلاح، جریانشان را حفظ کنند. نمونه بارزش حمایت برخی افراد از سران فتنه است که حتی تا امروز هم برخی چهرهها حاضر نشدند واژه فتنه را در مورد آنها بهکار ببرند. این روحیه شما برای برخی که اینطور نیستند، گران آمد، چون افکار عمومی مقایسه میکند؛ البته همینها در رسانههایشان نوشتند که آیتالله مصباح حق انتقاد از انحراف را ندارد بلکه باید بیاید جواب هم بدهد که چرا روز اول حمایت کرد. سئوال این است که چه اتفاقی افتاد که شما صراحتاً علی رغم اینکه قبلا حمایت کرده بودید - هرچند اسم نیاورده بودید - اینجا به میدان آمدید و با همان صراحت نقد کردید و هشدار دادید؟ البته این روحیه خودش یک شاخص است تا ما بتوانیم راحتتر افراد را به عنوان چراغ و الگوی خودمان انتخاب کنیم.
اینکه چرا اشخاص در این برخوردها مختلفند، قابل بررسی است. حالا من نمیخواهم در مورد دیگران قضاوت کنم اما تحلیلی وجود دارد که اگر انگیزه آدم در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی، پیروزی سیاسی باشد، لوازمی دارد. حالا ممکن است کسانی پیروزی سیاسی را وظیفه شرعی خودشان بدانند، آن هم یک مبنایی است! اینکه این مبنا درست است یا نه یک حرف دیگری است. ولی به هر حال دو جور برخورد داریم. یک کسی که وارد فعالیتهای سیاسی اجتماعی میشود مثلا حزبی تشکیل میدهد یا عضو حزب یا جمعیتی میشود، این فرد بنا را بر این گذاشته که این حزب یا جمعیت را پیروز کند؛ خب ممکن است انگیزه اولیهاش هم حمایت از دین بوده اما به هر حال حفظ این شخص یا گروه برایش اصالت پیدا میکند. آن وقت لازمهاش این است که وقتی محبوبش اشتباهی هم مرتکب میشود، توجیه کند. چون حفظ این شخص یا حفظ این گروه برایش اصالت دارد. حتی در مقابل همه میایستد، میگوید همه اشتباه میکنید، من درست میفهمم. این کار درست است یا نادرست؟ بنده اینطور نبودم و الان هم نیستم. بنده هیچ وقت نه عضو گروه و حزبی بودم حتی در حزب جمهوری اسلامی افتخار نداشتم که عضویت پیدا کنم؛ و نه عضو هیچ جمعیت سیاسی دیگری. این است که انگیزهای هم ندارم به شخص یا گروهی اصالت بدهم، ملاکم این است این رفتاری که دارد انجام میگیرد، این جریان به نفع اسلام است یا به ضرر اسلام. تا آنجایی که به نفع اسلام است، ما هم فداکاری میکنیم، از آبرویمان هم مایه میگذاریم؛ اما آنجا که حس میکنیم دارد به ضرر اسلام رفتار میشود، هیچ وجهی ندارد که آدم ادامه دهد. چرا اینطور؟ اولا خود شخص ممکن است تغییر کند، ثانیاً ممکن است من اشتباه کنم! من که معصوم نیستم. ممکن است آن وقت که حمایت کردم، بیجا بوده ولی الان میفهمم که نباید حمایت کنم. شاید هم آن شخص تغییر کرده، مگر ما در تاریخ کم داریم اشخاصی که یک دورانی را با یک روش صحیحی زندگی کردند، بعد منحرف شدند. تاریخ صدر اسلام پر است از این شخصیت ها، این تعجبی ندارد. بنابراین برای ما تعجبی ندارد که یک نفر آدم خوبی باشد، مسئولیتی هم قبول کند، بعد اشتباهی مرتکب شود. حالا یا اشتباه قابل گذشت باشد و قصور داشته باشد از فهمش یا نه توأم با نوعی لجاجت باشد. این تعجب آور نیست ما وظیفه مان این است که از اسلام حمایت کنیم هرجا ببینیم به نفع اسلام است نوکرش هم هستیم، از جان و مال و آبرویمان هم مایه میگذاریم؛ هرجا دیدیم از اسلام دارد انحراف پیدا میکند، به همان دلیل مخالفت خواهیم کرد و این چیز روشنی است.
حضرت استاد؛ یوم الله 9 دی نزدیک است، مقام معظم رهبری هم چند روز قبل در دیدار با ستاد بزرگداشت این روز، تعابیر مهمی درباره بزرگداشت این روز داشتند، این تأکید ویژه ایشان برای چیست؟
همانطور که همه میدانیم و به خصوص مقام معظم رهبری تأکید فرمودند، حادثه 9 دی یکی از عظیمترین روزهای تاریخی جامعه ما است و اهمیتش به قدری است که باید سالها کسانی در مورد آن بیاندیشند و تحلیل کنند. همه باید از اسباب و عوامل بوجود آمدنش بحث کنند، باید از اهمیت نقش مردم در این جریان و تأثیری که بر جامعه ما میتواند داشته باشد بحث شود و البته در خصوص کیفیت ادامه بهره برداری از این حادثه و تقویت عواملی که آن روز را به وجود آورد، باید تدبیر درستی شود تا این روز فراموش نشود. به نظر بنده تأکید ویژه رهبری در خصوص این روز حکایت از تأثیری دارد که این روز در آینده انقلاب اسلامی داشت و دارد مانند یوم الله 22 بهمن و مناسبتهایی مانند 12 فروردین یا 15 خرداد که آینده انقلاب را به نوعی تضمین کرد.
ما سال گذشته به مناسبت 9 دی افتخار داشتیم که در خصوص فتنه 88 و تحلیل روانشناختی سران فتنه، گفتوگوی تفصیلی با شما داشته باشیم، اما الان میخواهیم در خصوص عملکرد برخی از خواص در جبهه ولایت که انتظار حمایت از ولایت و همراهی با ولایت از آنها میرفت ولی کوتاهی کردند، سکوت کردند و حتی حمایت از فتنه کردند، بپرسیم. چطور برخی نتوانستند این فتنه را ببینند؟
بنده گمان نمیکنم هیچ کس حقیقت این فتنه را مثل مقام معظم رهبری شناخته باشد. ما روزی هزاران بار باید خدا را شکر کنیم که به ما رهبری عنایت فرموده که این فراستهای فوق عادی را دارند و مطالبی را درک میکنند که دیگران باید با گذشت زمانهای طولانی و ظاهر شدن شواهد و دلائل فراوان به زحمت باور کنند ولی ایشان گاهی قبل از وقوعش پیشبینی میکنند و بعد هم قاطعانه برخورد میکنند. اینکه این مسأله در سال 88 فتنه بزرگی بود من هیچ شکی ندارم. هنوز هم اهتمامی که ایشان به این مسأله دارند و خطری که از فتنه احساس میکنند فکر نمیکنم هیچ کس دیگری آن طور احساس کند. الان هم در مقطع فعلی مهمترین خطر برای آینده ما از همین فتنه و سران فتنه است ولی فتنه منحصر به این نیست، خطرات دیگری هم هست که شاید در درازمدت بسیار مهم باشد ولی مهمترین خطر فعلی از همین هاست.
سئوال ما در خصوص رفتار برخی خواص است، خواصی که رهبری در باره عملکرد آنها واژه ساکتین فتنه را بهکار بردند و این واژه را در ادبیات سیاسی کشور وارد کردند و بعد هم فرمودند که نحوه برخورد خواص، موضعگیری بهنگام یا سکوت آنها برای تصمیم گیریها یک شاخص است؛ متأسفانه الان حدود دو سال است که از فتنه 88 گذشته ولی خیلی از همین اصولگرایان در این دو سال تلاش کردند تا فتنه فراموش شود با اینکه رهبری بارها در سخنانشان فتنه را یادآوری کردند که آخرین بارش دو ماه قبل در کرمانشاه بود ولی بعضیها هنوز اکراه دارند واژه فتنه را بهکار ببرند و برخی هم میگویند ما با سکوتمان در حال مدیریت فتنه بودیم !سئوال این است که چرا این افراد این گونه موضع گرفتند؟ چرا حاضر شدند در برابر درخواست رهبری سکوت کنند؟
اینکه دیگران چرا در مقابل این فتنه این طور برخورد نکردند؟ دلیل کلّی آن یکی از این دو چیز است؛ یا فهمشان ضعیفتر از مقام معظم رهبری است، یا نیتشان مثل ایشان نیست. مراتب دارد؛ کسانی هستند که فهمشان واقعا اینطور دوراندیشی، تیزبینی، درون کاوی مسأله را مثل ایشان ندارند، اما کسانی هم هستند که فهمشان قاصر نیست، این امور را میفهمند ولی انگیزههای دیگری دارند که آن انگیزهها کمک میکند به اینکه خیلی موضع شفافی نگیرند و سکوت کنند یا دوپهلو موضع بگیرند. شاید بعضی از کسانی که در مقام رقابت در بعضی پستها هستند، انگیزه پیروزی در انتخابات و به دست آوردن آرای مختلف جامعه حتی آرای آنهایی که با فتنه گران همسو هستند، اینها را وسوسه کند که اینطور موضع بگیرند تا در بزنگاهها از این رفتارها استفاده کنند.
تکلیف مردم با این دسته از خواص چیست؟ آیا اگر امروز مواضع انقلابی داشتند، ما باید رفتار اینها را در دوره فتنه فراموش کنیم؟ باید دوباره به اینها اعتماد کنیم و اینها را خواص قابل مشورت خودمان بدانیم؟ سئوال اصلی این است که اساسا ما باید با اینها وحدت کنیم، چه تکلیفی داریم؟
برخورد با این مسأله وجوه مختلفی دارد. در حد اینکه کسی اعتراف کرد که من پشیمان شدم ما باید از او بپذیریم و این را حمل بر صحت کنیم و بگوییم انشاءالله پشیمان شده؛ اما مسأله این است که حالا که پشیمان شد و توبه کرد، توبهاش هم قبول شد، معنایش این است که ما او را مثل آن کسی که بصیرت داشت و فتنه را شناخت و فریاد زد و به کمک رهبری آمد، حساب کنیم و آن اعتمادی که به او داشتیم، به این فرد هم داشته باشیم، یا نه؟ این را گاهی در عرایضم عرض کردهام که اگر ما یک امام جماعت عادلی داشتیم و مدتها پشت سرش نماز خواندیم، بعد فاسق شد، بعد از فسقش توبه کرد، قبول میکنیم توبه کرده و دیگر هم ما غیبتش را جایز نمیدانیم اما معنایش این نیست که به او اعتماد کنیم و کارهایمان را مجددا به دست او دهیم. پس نمیتوانیم همان جایگاه قبل را به او بدهیم تا مطمئن شویم که واقعا همه چیزش تغییر کرده. هر وقت تشخیص دادیم و واقعا ثابت شد که تصمیم دارد جبران کند، آن وقت البته این شخص میشود یک فرد صالحی که میتوان به او اعتماد کرد و الّا تا این ثابت نشده به صرف توبه کردن یا اظهار پشیمانی، معنیاش این نیست که ما بتوانیم در پستهای حساس به او اعتماد کنیم و اختیارمان را به دست او دهیم و به او رأی دهیم.
شاید همانطور که فرمودید یکی از دلایل تغییر مواضع این افراد و موضع گیریهای دو پهلوی این افراد در مقاطع مختلف همین مسائل سیاسی و به دست آوردن نتایج انتخابات باشد، حالا مردمی که 9 دی را آفریدند و در تمام شهرها حضور خیابانی داشتند و برای مقابله با فتنه خون دل خوردند، میبینند که همین خواص ساکت و همسو با فتنه پشت تابلوی وحدت قرار گرفته اند تا کسی مواضع آنها را یادآوری نکند. البته برخی از بزرگان با رویکرد خیرخواهانه و مصلحت جویانه، بحث وحدت را مطرح میکنند ولی بعضیها آن نیت مصلحت جویانه را ندارند بلکه به این اعتبار پشت این تابلوی وحدت ایستاده اند تا به نوعی فراموش شوند و عملکردشان یادآوری نشود، اینها در ظاهر هم ادعا میکنند که طرح آن مباحث برخلاف وحدت است، خب الان این موضوع به عنوان یک شبهه عمومی برای متدینین و مردمی که 9 دی را خلق کردند، بهوجود آمده که ما باید با این افراد وحدت کنیم یا نه؟
مسأله وحدت و استفاده کردن از شعار وحدت در مواقع مختلف یک بحث گستردهای دارد و مجال بیشتری میخواهد که اطراف آن سنجیده شود؛ گاهی کسانی از شعار وحدت استفاده میکنند، معنایش این است که هرچه من میگویم، همه قبول کنید تا وحدت ایجاد شود. این نوع وحدت میشود عین دیکتاتوری. چون اگر این کاری که میگویم قبول نکنید، من كنار میروم، دیگر وحدت نمیشود، شما تابع من شوید تا وحدت شود. گاهی وحدت را کسانی مطرح میکنند که شکست خورده اند و از چشم مردم افتاده اند، مردم به آنها اعتماد و اصلا توجهی ندارند. اینها برای اینکه بیایند خودشان را مطرح کنند، با شعار وحدت میآیند، برای اینکه در جامعه اصلا جای پایی پیدا کنند، بتوانند حرفی بزنند. گاهی طرح شعار وحدت از طرف منافقین است تا بتوانند در صفوف مؤمنین رخنه کنند و عامل نفوذی شوند و البته گاهی، وحدت روی اغراض صحیحی است و منظور وحدت با کسانی است که دلائل عقلی و شرعی ایجاب میکند که ما با آنها وحدت و هماهنگی داشته باشیم، این شکل از وحدت هم عقلی است و هم شرعی. خب آنهایی که فراست دارند، باید ببینند مدافعان شعار وحدت چه کسانی هستند و با چه انگیزهای این موضوع را مطرح میکنند، چون شاید انگیزه همه آنها یکی نباشد. این یک مسأله مهمی است و البته مسأله طولانی است و به این آسانی در چند کلمه همه جوانب آن را نمیتوان بررسی کرد.
حاج آقا الان متاسفانه برخی تلاش میکنند تا القا کنند که مرزبندی بین جبهه پایداری و جبهه متحد اصولگرایان وجود دارد. اتفاقا در رسانههای همین جریان ساکتین در فتنه هم تلاش میشود تا اینگونه القا شود که هر کس به جبهه وحدت با ما نپیوندند، در حال مرزبندی با اصولگرایان است؟
من این تعبیر مرزبندی بین جبهه پایداری و جبهه متحد اصولگرایان را اصلا نمیپسندم. تا آنجایی که بنده اطلاع دارم و اعضای جبهه پایداری را میشناسم، اینها از اول به عنوان دایرهای در درون جبهه اصولگرا متولد شدند و هیچ وقت خودشان را از جبهه اصولگرا جدا نمیدانند. تعبیری هم که بنده در روز اعلام موجودیت این جبهه بیان کردم و همه جا پخش شد این بود که: «ما دوایر متحدالمرکزیم» در درون یک دایره بزرگ دایره کوچکتری رسم میشود. کسانی افکارشان به هم نزدیکتر است، سلیقهشان به هم نزدیکتر است و این معنایش این است که خارج از دایره بزرگ اصولگرایان نیستند؛ بنابراین مرزبندیای وجود ندارد. بله اگر مرزبندی به این معنا باشد که این دایره کوچکتر، ویژگیهایی دارد و حساسیتش نسبت به بعضی از خطرها بیشتر است، این درست است.
خیلیها نظر حضرتعالی برایشان مهم است. خب برخی از نزدیکان و شاگردان شما در این جبهه هستند، تعریف شما از این دایره که فرمودید چه چیزهایی است؟ ویژگی اعضای جبهه پایداری را حضرتعالی در چه چیزی میبینید؟
آن اندازهای که بنده احساس کردم، ویژگی اینها در حقیقت این است که نگران هستند افراد نفوذیای در جبهه اصولگرایان وارد شوند و از موقعیت نام اصولگرایان و از سوابق درخشانی که داشته اند و از شخصیتهای ارزشمندی که در بین آنها وجود دارند، سوء استفاده کنند و خودشان را مجددا به مکان مهمی چون مجلس برسانند، در حالی که آن اعتقاد لازم را به موضوع حساسی مانند ولایت ندارند که نمونهاش در فتنه 88 دیده شد. کسانی بودند که در فتنه شریک بودند، حمایت کردند، حالا یا با مواضع دوپهلوی شان یا با سکوتشان و در این باره سوابقی دارند، درک من از اعضای جبهه پایداری این است که اینها نگرانند که چنین چیزی شود و یک عده هم برای حفظ وحدت، آنها را بپذیرند و بعد در لیست هم وارد شوند و مردم عادی هم به عنوان اینکه این لیست اصولگرایان است به اینها اعتماد کنند. نگران این هستند که اگر چنین چیزی شد ما جواب خدا را چه بدهیم. به چه دلیل بگوییم این کسانی را که یا اطمینان داریم یا ظن این را داریم که اینها در فتنه سهیم بودند، ما چطور به اینها مجال بدهیم که بیایند سرنوشت مردم را تعیین کنند؟! نگران این هستند، برای همین آمدند یک مثلثی را تعریف کردند: «اول اطاعت مطلقه از رهبری، دوم مبارزه با فتنه جویان، سوم مبارزه با خط انحرافی که در کنار دولت تشکیل شده. » و این چیز خوبی است که باید در این مقطع شکل میگرفت.
اتفاقا برخی از این افراد روی همین ضلع اول مثلثی که شما نام بردید، دست میگذارند و میگویند مگر شما نمیخواهید مطیع رهبری باشید، وحدت و حضور در ترکیبی که ما تعیین کرده ایم، امر رهبری است.
ما هم همین را میگوییم که نظر رهبری برای ما مهم است. بنابراین اگر جایی اختلافی باشد باید به بیانات صریح ایشان استناد کنیم حتی به عنوان سربازان ایشان باید سعی کنیم نظر مقام معظم رهبری را به دست بیاوریم. بله قطعا رهبری در خصوص انتخابات فرمایشاتی خواهند داشت که ان شاءالله برای همه روشنگر و سرنوشت ساز خواهد بود.
همه ما شما را از یاران نزدیک و مورد اعتماد رهبر معظم انقلاب میدانیم و نظر حضرتعالی برای بسیاری از خواص جامعه میتواند یک شاخص باشد، آیا حضرتعالی قرینهای یا اشارهای از طرف رهبری برای تنازل از پافشاری و پایداری بر این اصول و الزاما یکی کردن سلیقهها در جریان اصولگرایی دارید؟
من به حضرت آقا چیزی نسبت نمیدهم و هیچ وقت مایل نیستم از جیب ایشان برای تشخیص خودم سوء استفاده کنم. ولی اعتقاد شخصی خودم این است و دوستانی هم که در جبهه پایداری هستند و من آنها را میشناسم، صریحاً گفته اند که آقا هرچه بفرمایند ما اطاعت میکنیم؛ اگر گفتند جبهه پایداری فردا منحل شود، ما بلافاصله آن را منحل میکنیم، اگر تشخیص ایشان یکی شدن جریانها بود، ما هم همان را اطاعت میکنیم؛ چون هم ایشان حاکم شرع و نائب امام زمان(عج) است و اطاعتش واجب است، و هم تجربه نشان داده است که تشخیص ایشان از همه صائبتر است. به این دلیل، ما هم اگر چیزی از ناحیه ایشان بفهمیم، هیچ وقت مخالفت نخواهیم کرد. اما اینکه ما بگوییم تا الان هر کاری کرده ایم، ایشان مشخصا فرموده اند، چنین ادعایی را نمیکنیم ولی این ادعا را داریم که بر اساس تشخیص خودمان در جهت اهداف و منویات ایشان حرکت میکنیم.
ما البته میدانیم که حضرتعالی از هیچ فرد یا جریانی به صورت مطلق و همیشگی حمایت نمیکنید، حتی از جبهه پایداری و در ابتدای همین مصاحبه هم به خوبی این موضوع را تبیین فرمودید، اعضای جبهه پایداری هم چنین ادعایی ندارند که خودشان را مطلق بدانند، برای همین هم آنها شما و برخی از علمای بابصیرت و خوشنام دیگر را به عنوان راهنمای خود پذیرفته اند تا اگر در فعالیتهای سیاسی دچار انحراف شدند، با هشدار شما به خود بیایند. البته برخی هم تلاش میکنند که ثابت کنند هیچ ارتباطی بین این جبهه و حضرتعالی وجود ندارد و حتی برخی در رسانههایشان یا درگوشی به این و آن میگویند که آیتالله مصباح بارها عنوان کرده که من کاری با جبهه پایداری ندارم. با این همه، امروز نام جبهه پایداری به نوعی با نام آیتالله مصباح پیوند خورده و شما را به عنوان بزرگتر این جریان که تأکید هم دارد یک حزب سیاسی نیست، میشناسند.
بنده هیچ وقت نگفتم که با جبهه پایداری کاری ندارم؛ چیزی که گفتم این بود که من لیدر اینها نیستم، بلکه لیدر همه ما رهبر معظم انقلاب است. من نه یک آدم سیاسی به معنای رایج اهل سیاست هستم، نه ایجاد حزب کردم، نه کسی به من سر سپرده و نه من توقعی از کسی دارم که سرسپرده من باشد. دوستانی هم که در جبهه پایداری هستند و من آنها را میشناسم، از خیلی دوستان دیگری که آنها را میشناسم، افکارمان به هم نزدیکتر است؛ خب این دوستانی که اسم جریان فکری خودشان را جبهه پایداری گذاشته اند، گاهی با من مشورتی میکنند، چیزی میپرسند و من هم چیزی که در نظرم هست، به آنها میگویم. با اینها ارتباط داریم و این افرادی که بعضی از آنها را میشناسم و امروز به عنوان چهرههای شاخص جبهه پایداری مشهورند، از خیلیها سالمتر میدانم. اما این به معنای آن نیست که اینها همیشه اینطور بمانند و من هم همیشه همین نسبت و رابطه را با آنها داشته باشم. در حال حاضر جهتگیری درستی دارند، من هم حمایتشان میکنم ولی در آینده آنها چطور میشوند، من درباره امروزشان قضاوت میکنم و الا احتمال خطا و تغییر درباره همه و از جمله دیگر افرادی که امروز به عنوان جبهه پایداری شناخته نمیشوند هم هست. ولی من نه حزبی دارم و نه آنها از من توقعی دارند و نه من از آنها توقعی دارم که حرف مرا گوش کنند و نه آنها تکلیفی دارند که هر چه من بگویم عمل کنند. ما با اینها دوستیم، رفیقیم، اصل مسأله این است که دخالت من در کارهای سیاسی به خاطر مسائل دینی و فرهنگی است؛ اصلا حمایت بنده هم از جریان جبهه پایداری به خاطر مبارزه اینها با فتنه و مبارزه با خط انحرافی است و نگرانم مبادا همراهان فتنه، نفوذیهایی در مجموعه اصولگرایان بفرستند و ما را در مقابل خطر بزرگتری قرار دهند، در بین افرادی که به عنوان اصولگرا مشهورند، بنده افرادی با این تفکر که روی اصول پافشاری بیشتری دارند را بیشتر قبول دارم.
بالاخره جامعه و بدنه جریان اصولگرایی حضرتعالی را به عنوان یک شاخص میشناسد ولی برخی از افراد و برخی از رسانههای آنها تلاش میکنند تا موضوع را طور دیگری القا کنند و این رابطه منطقی و حمایت دلسوزانه و البته مشروط شما از شاخصههای موجود در دوستان جبهه پایداری را طور دیگری تفسیر کنند. حتی برخی از آنها میگویند جبهه پایداری متصل به حلقه انحرافی است! نشانه این اتصال به انحراف را هم حمایتهای مستدل و منطقی اعضای شاخص جبهه پایداری از خدمات دولت میدانند در حالی که این حمایت همسو با حمایتهایی بود که رهبری از شاخصههای مثبت در دولت داشتند و هنوز هم ما احساس میکنیم آن جاهایی که دولت در مسیر حق و رهبری باشد، وظیفه داریم از آن حمایت کنیم و آنجاهایی که انحراف باشد، صراحتاً در برابرش میایستیم ولی عدهای همین ویژگی را دست مایه تخریب این جبهه میکنند.
من اول عرض کردم، که از منحرفین در انواع و اقسام آن، نباید هیچ توقع صفا و صمیمیت و درست اندیشیدن داشته باشیم. یک مثل معروفی هست که یک نفر بار باروتی داشت و میخواست از گمرک عبور بدهد که جلوی او را گرفتند و گفتند تو الان داری باروت میبری؟ گفت نه این سیاه دانه است، گفتند سیاه دانه نیست، این باروت است! گفت نه، نیست سیاه دانه است! یک مقدار از باروت را ریختند کف دست خودش و آتش زدند، آتش گرفت و دستش سوخت. باز هم طرف گفت: دیدید سیاه دانه بود! حالا شما هزار بار بگویید این جبهه اصلا برای مبارزه با خط انحراف به وجود آمده، خب آن کسی که نمیخواهد بپذیرد یا به نفعش نیست که بپذیرد، میگوید: دیدید سیاه دانه بود!
البته برخی از شخصیتهای موجه که رأی و نظرشان برای بخشی از جامعه قابل اعتماد است، ادعای یکی بودن جبهه پایداری با حلقه انحرافی را مطرح میکنند، بعد هم همانها برای درست کردن ادعای خودشان میگویند آیتالله مصباح هم اعلام کرده که با این جبهه کاری ندارد!
خب آدمهای موجه هم گاهی در اظهار نظرشان دقت نمیکنند، یا به برخی اظهار نظرهای اطرافیان اعتماد میکنند، گاهی هم ممکن است هوای نفسانی بر این افراد غالب شود.
وظیفه جبهه پایداری در برابر این تخریبها با توجه با هجمهای که الان هست چیست؟ آیا باید میدان را خالی کنیم؟
ما باید هر کاری که انجام میدهیم برای خدا باشد. وظیفه همه ما انجام تکلیف است و برای انجام تکلیف باید در برابر برخی تخریبها هم پایداری کرد.
والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته
برچسب ها :
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
پنجشنبه 8 دی 1390
دخالت من در کارهای سیاسی به خاطر دغدغه نسبت به مسائل دینی و فرهنگی است
آنچه پیش رو دارید گفتوگوی اختصاصی هفتهنامه 9 دی با آیتالله مصباح یزدی ـمد ظلهـ است كه ضمن به فعالیتهای معظم له پیش از پیروزی انقلاب، ناگفتههایی از جمع 11 نفره یاران انقلاب، روشنگریهای ایشان پس از انقلاب بهویژه در دورههای موسوم به سازندگی و اصلاحات، علت حمایت از احمدینژاد و نقد جریان انحرافهای، فتنه 88، ساكتین فتنه، تشكیل جبهه پایداری و علت حمایت از آن، برخی ادعاها در زمینه ضد وحدت بودن جبهه پایداری و تكلیف این جبهه پرداخته شده است.
خیلیها آیتالله مصباح را با وجهه علمی و شأن علمیشان میشناختند. هر چند ما که کتاب زندگانی حضرتعالی را در دفتر جریان شناسی چاپ کرده ایم، اطلاع داریم که هم قبل و هم بعد از انقلاب در بزنگاههای مختلف به ویژه در حوزه فرهنگ، حضور داشتید و مؤثر بودید. اما دوره اصلاحات یک ویژگی خاصی داشت؛ که شما خیلی صریحتر وارد میدان شدید و با حضور در شهرها برخی از انحرافات موجود شخصیتهای آن روز را تبیین کردید؛ من میخواهم درباره همین مورد سئوال کنم که واقعا چه شد و چه ضرورتی آن روز حس شد؟
همانطور که گفتم بنده خودم را لایق این عناوین نمیدانم. ما یک طلبهای بودیم درس میخواندیم و در سال 31، 32 هم به قم آمدیم. یکی از نعمتهای بزرگی که خدا نصیبمان کرد، حضور در درس حضرت امام، آشنایی با افکار و منش و شخصیت ایشان و البته در کنارش هم آشنایی با مرحوم علامه طباطبایی و بعضی از بزرگان دیگر بود. از همان وقت یاد گرفتیم که باید نسبت به مسائلی که به نحوی ارتباطی با دین دارد و ممکن است لطمهای به دین بزند، حساس باشیم. حالا شاید با توجه به یک سری عوامل فرهنگی، تربیتی، فرهنگی، خانوادگی زمینهاش فراهم شده بود؛ خود طلبگی هم که به عنوان خدمتگذاری مقدس حضرت ولی عصر ارواحنافداه هست، یک چنین مسئولیتی را ایجاب میکند که انسان نسبت به خطرهایی که متوجه دین میشود، حساس باشد. این بود که ما هر وقت احساس میکردیم که در بین مسائل اجتماعی سیاسی فرهنگی کشور چیزی در معرض این هست که خطری را متوجه دین کند، حساسیت خاصی پیدا میکردیم؛ تحلیل روانشناختی این را الان درست نمیتوانم بگویم که چه عواملی موجب شده، بنده این طور بشوم ولی این یک واقعیتی است.
بالاخره طولی نکشید که در سال 40 به بعد، خود حضرت امام وارد میدان سیاست شد. زمان مرحوم آیتالله بروجردی شاید ایشان صلاح نمیدانستند یا شرایط طور دیگری بود که خود ایشان مستقلا و مستقیما وارد عرصه سیاست نمیشدند اما بعد از رحلت حضرت آیتالله بروجردی، حضرت امام وارد عرصه سیاست شدند و محوریت پیدا کردند. یکی از نتایج حرکت ایشان این بود که یک عده از فضلای جوان به فکر این افتادند که برای حمایت از دین و اسلام، باید فعالیت جمعی کرد، با کارهای فردی و نوشتن یک مقاله و یک سخنرانی، این مشکل حل نمیشود، مخصوصا با اوامری که امام میفرمودند. این بود که بالاخره یک عدهای تصمیم گرفتند یک جمعیتی از فضلای آن روز را تشکیل دهند. از شانس خوب ما و خواست خدا یا از سوء انتخاب آقایان، به هر حال ما هم جزو این جمعیت انتخاب شدیم و یک گروه 11 نفری تشکیل شد که چند تن از آنها مرحوم شدند.
اسامی این گروه 11 نفره را میتوانید بفرمایید؟
مرحوم آقای ربانی شیرازی، آقای منتظری، آقای مشکینی، آقای حائری تهرانی، آقای امینی اصفهانی، آقای قدوسی، مقام معظم رهبری، آقای سیدمحمد خامنه ای، آقای هاشمی و آقای آذری قمی؛ حقیر هم خدمتگزارشان بودم. خب وظایف مختلفی برای این جمع مطرح بود، بعضیها سیاسی خالص بودند، بعضیها عناوین فرهنگی داشتند، بنده بیشتر توجهم به مسائل دینی بود. همان زمانها در بین طرفداران مبارزه و مخالفین رژیم، زمینه یک انحراف و التقاطی مطرح بود. خب برخی دوستان دیگر، این انحراف و التقاط را خیلی جدی نمیگرفتند یا توجیه میکردند؛ گاهی حتی از آن اشخاص منحرف به خاطر اینکه فعالیتهای چشمگیری در آن زمان انجام میدادند، حمایت هم میکردند. بنده نسبت به مسائل دینی خیلی حساس بودم که نکند این زمینه یک انحراف دینی و مذهبی را به وجود بیاورد. شاید زحمت برخی از فعالیتها در این عرصه از عرصه سیاسی و غیر سیاسی دیگر کمتر هم نبود ولی دغدغه شخصی خودم از همان ابتدا مسائل دینی بود.
یعنی شما به نوعی مسائل دینی و اعتقادی را ریشه فعالیتهای دیگر میدانستید و انحراف در آن را موجب انحراف در مسائل سیاسی و فرهنگی دیگر میدیدید؟
این طور فکر میکردیم، تا دیگران چگونه قضاوت کنند. به همین جهت حتی در درس و بحث و جلسات هم محور اصلی بنده دفاع از حقائق اسلام و مبارزه با انحرافها بود. حتی در مدرسه حقانی و جاهای دیگر، درسی را که انتخاب میکردیم در کیفیت القای درس و پیگیریاش همین جهت را دنبال میکردیم. این را هم عمدتاً از حضرت امام یاد گرفته بودیم، حالا نمیگویم منحصرا از ایشان، اما عامل محرک و قویاش فرمایشات ایشان، خط مشی زندگی ایشان و سیره ایشان بود. تا اینکه انقلاب پیروز شد. در اوائل انقلاب، انتظار اینکه یک نظام ثابت جاافتادهای که همه جهات اسلامی در آن رعایت بشود و یک نظام ایده آلی باشد، خیلی توقع بیجایی بود، فکر نمیکنم که هیچ عاقلی چنین توقعی داشت. آن وقت سعی بر این بود تا آنجا که ممکن است مسأله اسلام جدی گرفته شود، لااقل اسم اسلام همه جا برده شود تا این مفهوم زنده شود. حتی هر جا انجمنی تشکیل میشد، یک پیوند اسلامی هم برای آن میگذاشتند. انقلاب هنوز به خود نیامده بود که جنگ عراق شروع شد و هشت سال وقت ملت و دولت و رهبری را اشغال کرد. خب درست است که در آن وقت نیروی کشور صرف دفاع شد و خیلی قربانی دادیم اما همینها خود یک عاملی بود برای تقویت دین و اسلام و توجه به معنویات و فداکاری در راه دین و شهادت طلبی؛ اینها ارزشهای بسیار بزرگی بود که بدون برنامه ریزی پیدا شد و رشد کرد، البته برنامه ریزیاش را خدا بهوسیله امام رحمت الله علیه و با پافشاری ایشان بر اصول انجام داد. اما بعد از دوران تمام شدن جنگ، زمینه انحرافها فراهم شد، به صورتهای مختلفی که بنده نه در صدد هستم الان بیان کنم و نه مصلحت و نه وقتش هست.
آن ایام هم حضرتعالی این هشدارها و انذارها را در برابر انحرافات ایجاد شده بیان میکردید؟
بله، هرجا به اندازه ظرفیت خودم حضور پیدا کرده ام، یک وقت با چهار تا طلبه صحبت کردیم، یک وقت سخنرانی کردیم که جمعی بودند، یک وقت هم به رسانهها میرسید؛ ولی در طول مدت این عمر که شصت سال تمام را مصروف میکند، همیشه دغدغه اصلی بنده همین بوده. اگر راجع به مسائل اقتصادی بحث میکردم از این جهتی که با دین مشکل دارد، اگر از مسائل سیاسی بحث میشد باز از آن جهت که با اسلام و نظام اسلامی ارتباط دارد و یا در هر صحنه دیگری. حتی در حوزه هم وقتی فعالیتهایی میکردیم همه جهت دار بود، برای اینکه مبانی اسلام تقویت شود و راههای دفاع با اینها بیشتر آموزش داده شود.
با این حساب حضرتعالی آغاز بسیاری از انحرافات را از دوره مدیریت پس از جنگ میدانید؟
حتی امروز هم با مرور آن ایام به همین نتیجه میرسیم. پس از رحلت حضرت امام، گرایشهای انحرافی شروع به خودنمایی کرد و زمینه آن فراهم شد؛ اختصاص به سطوح پایین هم نداشت، تا سطوح بالای کشور را این انحرافات و التقاطات کم یا زیاد دربرگرفت. طولی نکشید که مسئولین سطح بالای کشور اعلام کردند که فرهنگ دوره جنگ برای دوره سازندگی کارساز نیست حتی برخی آن روز برای حذف اسم شهید تلاش کردند، هنوز از جنگ زمانی نگذشته بود که به صورتهای مختلفی گفته میشد که مثلا ما در جنگ اشتباهاتی کردیم. به خصوص که جریان نهضت آزادی و طرفدارانشان مثل جبهه ملی بعد از فتح خرمشهر میگفتند که ما باید صلح را میپذیرفتیم و دیگر به جنگ ادامه نمیدادیم. اینها آن روز در مراکز فرهنگی و دانشگاهی نفوذ داشتند و این مباحث را در بین جوانان رواج میدادند. هرچند توده مردم به خاطر عشق و علاقه به امام امت و مسائل انقلابی به این زودیها دست از ارزشها برنداشتند.
حضرت استاد! ریشه انحرافها در دوره مشهور به اصلاحات از کجا آغاز شد؟
اینها همه مقدمه بود برای اینکه اشاره کنم دوره اصلاحات چگونه شکل گرفت. زمینههای گرایش به ملی گرایی و لیبرالیسم و سکولاریسم از قبل هم در کشور بود، منتهی در دوران جنگ اینها محکوم بودند و جرأت ظهور و بروز نداشتند اما بعد از جنگ، برخی سیاستها این زمینه را ایجاد کرد. در حقیقت انحراف اصلی این بود که بخشی از حاکمیت برای اداره کشور، نقش جدیای برای دین قائل نبودند یا اعتقاد عمیقی به این نداشتند و فقط در ظاهر چنین نقشی را پذیرفته بودند. معنایش همین است که آن کسانی که سردمدار مسائل سیاسی کشور بودند - غیر از آنهایی که واقعا تابع حضرت امام بودند و به مبانی اسلام باور داشتند - بقیه متاسفانه دارای تفکرات التقاطی بودند. یعنی امور دینی مربوط به حاکمیت را میگفتند اما چندان اعتقاد نداشتند، بعضی چیزها را به نحوی تأویل میکردند یا میگفتند که این امور تاریخ دارند ولی الان وقتش گذشته یا میگفتند مسائل سیاسی از دین جداست. به صورتهای مختلفی، انواع التقاطهایی که پیدا شد، ریشه همه آنها همین بود که برای اداره کشور معتقد به اجرای کامل دستورات دینی نبودند و در حقیقت اعتقادی به اصل اجتماعی اسلام نبود بلکه تلفیقی بود از اسلام و برداشتهای خودشان که متأثر از مدلهای غربی بود.
قبلا هم حضرتعالی اشاره کرده اید که مهمترین مشکل کشور این است که بخشی از مدیران کشور اعتقاد قلبی به ولایتفقیه ندارند.
بله در این دوران سی و چند سال وقتی ما دقت میکنیم در عقاید اشخاص، آنجایی که امکان ظهور پیدا کرده و جرأت کردند ابراز کنند، اعتقاد واقعی خودشان را نشان داده اند. همیشه اشکالهای اصلی کشور از مدیرانی بوده که اینطور بوده اند. الان شما میبینید کسی را که در زمان امام امت(ره) از طرف شخص ایشان مسئولیت داشت، امروز صریحا میگوید من آن روز هم معتقد به ولایتفقیه نبودم و این ولایتفقیه را به عنوان یک نظریه به امام نسبت میدهد و میگوید این فتوای امام بود و صریحا میگوید من آن روز هم به ولایتفقیه معتقد نبودم، این کسی است که از طرف خود امام مسئولیت مستقیم داشت.
اما حضور شما در دوره اصلاحات خیلی علنیتر بود آیا این دوره را خطرناکتر میدیدید؟
خوب اینها در این دوره بیشتر مجال پیدا کردند که حرفهای ته دل شان را بزنند، تا آن وقت هنوز ظهور و بروزی نداشتند، کسانی هم اگر حرفی میزدند با یک پوشش دینی و لعاب مذهبی حرفشان را میزدند ولی بعدا سرفصلها را جدا کردند، کتاب نوشتند درباره لیبرالیسم که این معبود نسل جدید بشر است، این آخرین نقطه اوج فکری است، خب برخی از همین مسئولین کشور مستقیماً در مورد این امور انحرافی کتاب نوشتند. برای همین هر چه اینها صریحتر و شفافتر سراغ مبانی دینی ما رفتند، بنده هم صریحتر به سراغشان رفتم و موضع گرفتم.
اگر اجازه بدهید من از همین جا وارد بحث دیگری میشوم. بعد از دوره اصلاحات، انتخابات سال 84 پیش آمد که به نوعی صحنه سیاسی کشور مجددا داشت به همان وضع قبلی برمی گشت؛ در آن موقع بر خلاف انتظار، خیلیها فکر نمیکردند حضرتعالی ورود پیدا کنید؛ شما البته سال 84 هیچ وقت به صراحت از آقای احمدی نژاد اسم نبردید ولی شاخصههایی که در سخنرانی هایتان بیان کردید، نشان میداد که مصداق این شاخصهها شخص احمدی نژاد است البته با مرور سخنان رهبری هم به همین نتیجه میرسیم. من به یاد دارم در همان ایام، گویانیوز (یکی از رسانههای ضد انقلاب اینترنتی) با عصبانیت تیتری زده بود که آیتالله مصباح و شاگردانش یک هفته مانده به انتخابات، نتیجه آرا را عوض کردند؛ یعنی روی افکار عمومی تأثیرگذاری کردند. سؤالم این است که آیا واقعا آن روز نگاه حضرت عالی این بود که این شاخصهها در چنین شخصیتی وجود دارد؟ خب چرا بعدا این اتفاقات افتاد؟ آیا این شاخصهها تغییر میکنند یا افراد نسبت به شاخصهها تغییر میکنند؟
این فرمایش شما در واقع منحلّ به دو سؤال است. یکی اینکه در آن موقعیت چطور شد که توجه متدینین و علاقمندان به ارزشهای اسلامی معطوف به یک گروه خاصی شد؟ جوابش خیلی روشن است، آن روز با اینکه کاندیداهایی بودند که از لحاظ اسلامی و سوابق سیاسی و انقلابی شناخته شده بودند اما همان روز وقتی در شعارهایشان دقت میکردید - لااقل به عنوان تاکتیک - از شعارهای غیر اسلامی استفاده میکردند. بنده در آن دوران یادم نیست که یکی از این کاندیداهای متدین، اسمی از اسلام و ارزشهای اسلامی به زبان آورده باشد. فکر میکردند که اسم آوردن از این امور موجب ریزش برخی از آرا میشود. هدف شان این بود که از هر طریقی شده آرا بیشتری را به سمت و سوی خودشان جلب کنند.
آیا این نگاه از نظر دینی قابل پذیرش است؟ یعنی رسیدن به قدرت حتی با نیت خدمت ولی با این شعارها، آیا این قابل پذیرش است؟
از نظر بنده نه؛ زیرا این فرد بعداً هم برای حفظ قدرتش هم همین روال را ادامه خواهد داد. آن روز تنها کسی که در نطق هایش از ارزش ها سخن میگفت، آقای احمدی نژاد بود. پس علت اینکه ما ایشان را بر دیگران ترجیح دادیم، این بود که حداقل این جرأت را داشت که بیاید شعارهای اسلامی را اصل قرار دهد و مطرح کند. دیگران از ترس از دست دادن آرای بخشی از مردم، این جرأت را نداشتند، میترسیدند رأی نیاورند؛ خب طبیعی است که این ترس باید در هر کس دیگر هم باشد. احمدی نژاد آن روز هم میخواست رأی بیاورد، خیلی دوست داشت که افکار عمومی را جلب کند اما به هرحال ایشان شعارهای انقلابی میداد، چیزی که نمونهاش در شعارها و نطقهای دیگران دیده نمیشد. اشخاصی را من میدانم که متدین بودند - الان هم آنها را متدین میدانم - اما سال 84 نام اسلام در شعارهایشان هم نبود! بالاخره نمیشود که آدم یک مجموعه نطقهای انتخاباتی داشته باشد ولی تلاشش این باشد که اسمی از ارزشهای اسلامی نبرد؛ خب چنین آدمی چطور این امور را در برنامه عملیاش رعایت خواهد کرد؟ طبعا از این فرد هیچ امیدی نیست؛ حداقل کسی اگر بخواهد از کسی امید اجرای این امور را داشته باشد، از آدمی امید خواهد داشت که سابقه درستی دارد و سرتا پای نطق هایش ارزشهای اسلامی و انقلابی باشد.
برخیها این رویکرد گذشته آقای احمدی نژاد را ظاهر سازی میدانند، آیا شما نشانهای از ظاهری بودن این شعارها داشتید؟
حالا هرچه بود، طرح این شعارها به نفع جامعه بود؛ شما فرض کنید که گویندهاش از روی سیاست این حرفها را گفته باشد، خب این فرد نسبت به بقیه، سیاست عاقلانه تر مبتنی بر دین را در پیش گرفته بود، چون هم جامعه این چیزها را میخواست و هم ما وظیفه داریم این امور را ترویج کنیم. البته بنده باور نمیکنم که مجموعه آن سخنرانیها و افکار احمدی نژاد ظاهرسازی بوده باشد. بالاخره این شخصیت با سوابق و رفتاری شناخته شده بود. وقتی که فرماندار بود، استاندار اردبیل بود، در بسیج اساتید بود، بعدها در مسجد رسالت که ما برنامه داشتیم، شرکت میکرد. نمونههای خوبی از رفتارهای اخلاقی و پاکی رفتار در زندگیاش بود. بعد هم در عمل ثابت شد که ایشان امتیازاتی دارد که دیگران نداشتند. پرکاری و صلابت ایشان و خیلی چیزهای دیگر که بارها مقام معظم رهبری روی آن تأکید فرمودند، تشویق کردند، اینها ثابت کرد که واقعا ایشان نسبت به دیگران اصلح است؛ این یک مورد است که ما چرا مایل بودیم ایشان انتخاب شود.
اما اینکه بگوییم این ویژگی های مثبت، معنایش این است که ایشان هیچ نقصی ندارد؟ چنین تصوری برای هر کسی از اینجا ناشی میشود که آدمیزاد را درست نشناسد. هیچ آدمیزادی نیست که تمام ابعاد وجودیش منسجم و همیشه صددرصد در یک جهت صحیح باشد، غیر از معصومین؛ یا کسانی که 30، 40 سال در مکتب معصومین ریاضت کشیده باشند، از یک دانشجویی که بعد از انقلاب فرماندار و بعد استاندار شده، توقع نمیرود که مثل امام امت تزکیه شده باشد و هیچ هوای نفسی هم نداشته باشد و یا هیچ انحرافی در فکرش پیش نیاید، این توقع بیجایی است. چیزی که آن وقت از این شخص در مقابل رقیب هایش انتظار میرفت، این بود که بتواند شعارهای انقلابی و اسلامی را زنده کند و کرد. در عمل هم برنامههایی را که پیشنهاد کرده بود اقدام کرد، اقدامات دلیرانه و شجاعانهای هم کرد. اما این معنایش این نیست که هیچ اشتباهی نداشته باشد. بعضی از اشتباهاتش را که از همان اوایل متوجه شدیم، سعی کردیم تا از ظهورش جلوگیری بشود ولی تأثیری نداشت. عمده چیزی که مانع از اصلاح آن اشتباهات شد، دلبستگی ایشان به یک شخص خاص بود، که هنوز هم برای بنده این یک معمایی است که این چنین آدمی با این فراست با این هوش با این کارآمدی، چطور شیفته یک نفری میشود که از خودش ضعیفتر است و صدها نقطه ضعف در آن قابل رؤیت است. برای بنده هنوز این معما باقی است! اما به هر حال یک واقعیتی است.
نامه مقام معظم رهبری در ابتدای شروع به کار دولت دهم درباره معاون اولی مشایی را در همین راستا ارزیابی میکنید؟ یعنی تلاش برای جلوگیری از تکرار اشتباهات.
شاید مقام معظم رهبری برای دوره دوم ریاست ایشان وقتی متوجه شدند که میتواند این فرد (مشایی) یک منشأ خطری شود، خواستند جلو آن را بگیرند؛ نامهای که نوشتند برای معاون اولی در واقع معنایش همین بود و این برخورد رهبری خیلی چیز عجیبی بود! سابقه ندارد که ایشان مثلا برای یک پستی که وزارت هم نیست - پست وزارت را که مجلس باید رأی اعتماد بدهد - چنین اظهار نظری کرده باشند.
به عقیده شما این نامه بیشتر برای حفظ خود احمدی نژاد بود؟
البته اول حفظ اسلام و انقلاب، بعد ایشان به عنوان خادم اسلام و انقلاب باید حفظ میشد و الّا ایشان (رهبر معظم انقلاب) عاشق شخص خاصی نیستند. هدف ایشان حفظ اسلام و انقلاب است منتهی کسی که متصدی این کار بود و توان این کار را داشت که انجام بدهد و این مسئولیت را برای خدمت بپذیرد احمدی نژاد بود؛ خب ایشان هم باید حفظ میشد. ولی با اینکه صریحا آن نامه را نوشتند و بعدش هم جریانات دیگری اتفاق افتاد که همه میدانیم، تأثیر مطلوبی نبخشید و ایشان همچنان روی گرایشی که داشت اصرار کرد و عمده این اشتباهات از همین جا ناشی میشد.
چه کار کنیم این ریزشها و تغییر مسیرها به آن شعارها آسیب نزند؟ چون با این اتفاقات یک نگرانیای که در بین متدینین و مردم هست، این است که دلزدگی به بعضی از شعارها ایجاد شود.
بله، چیزهایی که در عالم ممکن است واقع شود زیاد است، ما از یک طرف باید سعی کنیم که سطح فرهنگی جامعه را هرچه بیشتر بالا بیاوریم؛ الحمدلله سطح فرهنگی کشور و سطح سیاسی و دینی مردم بیش از آنچه انتظار میرفت بالا هست، بهترین نمونهاش همین داستان 9 دی است که یکی از تاریخیترین روزهای تاریخ این کشور است؛ هنوز اهمیتش آن طور که باید شناخته نشده است. در حالی که اتفاق این روز نشانه درک صحیح مردم و رشد سیاسی مردم، همت، پایداری و استقامت مردم بود و خیلی معنا داشت. وجود اینها خیلی امیدبخش است البته بعد از لطف خدا و عنایت آقا امام زمان(عج) این استقامت مردم خیلی امیدبخش است. «هوالذی أیدکَ بنصره و بالمؤمنین» خود قرآن هم با اینکه همه چیز را منسوب به نصر الهی میداند در عین حال اینجا را تأکید میکند «و بالمؤمنین». و الحمدلله مقام معظم رهبری علاوه بر آن نصرتهای الهی و الهامات الهی، از این نعمت عظیم حمایت مردمی، حمایت آگاهانه و هوشیارانه و در عین حال عاشقانه برخوردار هستند و از این جهت ما هیچ نگرانیای نسبت به آینده نداریم. کسانی که غفلت میکنند خودشان اشتباه میکنند از گردونه خارج میشوند.
برچسب ها :
لینك مطلب
نظرات []
نوشته:محمود سواری
آمار بازدیدها
اطلاعات پست ها 